عموم در وسايل درك درونى كه داريم آن چنان مسامحه مىكنيم كه گويى تمام حقايق و واقعيات پيرو درك ما است ، اگر ما چيزى را كج ببينيم آن چيز در واقع كج است و اگر راست ببينيم همان چيز در واقع راست است ، اگر خيالى مىانگاريم در واقع همان انگاشته شده خيال است و اگر آن را حقيقت مىبينيم در واقع حقيقت است .
آرى اين است درد بشرى ، اما هنگامى كه به واقعيت مىنگريم مىبينيم كه قانون هستى به تمام اين خيالات ساخته شدهء ما لبخند سخريهاى مىزند .
با اين كه مىبينيم با منحنى شدن و قرار گرفتن يك موى ناچيز روى چشم ما جهان طبيعت تا آن جا كه ديدگاه ما است دگرگون ديده مىشود ، لذا مىكوشيم آن موى ناچيز را از روى ديده برداريم .
اما براى ديده گان روح هرگز فكرى نمىكنيم و در اين باره نمىانديشيم كه آيا ممكن است موهاى فراوانى روى ديده گان روح ما روييده و نمىگذارد واقعيات را آن چنان كه هستند ببينيم و اگر احساس كرديم كه مويى در روى ديدهء روح ما به وجود آمده است چه بايد كرد ؟
خلد گر به پا خارى آسان در آرم
چه سازم به خارى كه بر دل نشيند
خارى كه در پا فرو مىرود سرتاسر وجود ما درد تلخ آن را درمىيابد و در صدد مبارزه با درد بر مىآيد و با كوشش حياتى مىخواهد آن خار را به هر شكل است از پاى در آورد ، ولى خارهايى در روح انسانى فرو مىرود و سرتاسر روح را يعنى تمام نمودها و فعاليتهاى آن را مشوش مىكند ، با اين حال انسان به روى خود نمىآورد كه خارى در دل من خليده است . حقيقت بايد گفت كه دو بيت مورد تفسير فوق العاده آموزنده است .
مگر خود همين انسانها امروزه نمىگويند كه با جا گير شدن يك عقده روانى اگر چه ناچيز به نظر بيايد روح انسانى بايستى به آن عقده ترتيب اثر داده و بداند كه ممكن است همان عقده ناچيز هزاران اختلالات را در دنبال خود داشته باشد كه انسان حتى يكى از آنها را درك نكند كه به كدامين علت مستند است ، لذا ما مىتوانيم