هلال پنداشتن آن شخص خيال را در عهد عمر و تنبيه نمودن او را
( ( 111 ) ) يك حكايت بشنو اى گوهر شناس
تا بدانى تو عيان را از قياس
( ( 112 ) ) ماه روزه گشت در عهد عمر
بر سر كوهى دويدند آن نفر
( ( 113 ) ) تا هلال روزه را گيرند فال
آن يكى گفت اى عمر اينك هلال
( ( 114 ) ) چون عمر بر آسمان مه را نديد
گفت اين مه از خيال تو دميد
( ( 115 ) ) ور نه من بيناترم افلاك را
چون نمىبينم هلال پاك را ؟
( ( 116 ) ) گفت تر كن دست و بر ابرو بمال
آن گهان تو بر نگر سوى هلال
( ( 117 ) ) چون كه او تر كرد ابر و مه نديد
گفت اى شه نيست مه شد ناپديد
( ( 118 ) ) گفت آرى موى ابرو شد كمان
سوى تو افكند تيرى از گمان
( ( 119 ) ) چون يكى مو كژ شد از ابروى او
شكل ماه نو نمود آن موى او
( ( 120 ) ) موى كژ چون پردهء گردون شود
چون همه اجزات كژ شد چون بود
چون كه مويى كژ شد او را راه زد
تا به دعوى لاف ديد ماه زد
( ( 121 ) ) راست كن اجزات را از راستان
سر مكش اى راست روزان آستان
( ( 122 ) ) هم ترازو را ترازو راست كرد
هم ترازو را ترازو كاست كرد
( ( 123 ) ) هر كه با ناراستان هم سنگ شد
در كمى افتاد و عقلش دنگ شد
( ( 124 ) ) رو اشداء على الكفار باش
خاك بر دل دارى اغيار پاش
( ( 125 ) ) بر سر اغيار چون شمشير باش
هين مكن روباه بازى شير باش
( ( 126 ) ) تا ز غيرت از تو ياران نگسلند
ز انكه آن خاران عدوى اين گلند
( ( 127 ) ) آتش اندر زن به گرگان چون سپند
ز انكه اين گرگان عدوى يوسفند
( ( 128 ) ) جان بابا گويدت ابليس هين
تا بدم بفريبدت ديو لعين
( ( 129 ) ) اين چنين تلبيس با بابات كرد
آدمى را آن سيه دل مات كرد
( ( 130 ) ) بر سر شطرنج چست است اين غراب
تو مبين بازى به چشم نيم خواب