تفسير ابيات
امير المؤمنين در پاسخ آن جوان فرمود كه هنگامى كه تو آب دهان به روى من انداختى ، نفس امارهء من جنبيد « خود طبيعى » من به هيجان آمد ، ديدم اگر تو را در آن حالت بكشم كشندهء تو من خواهم بود ، در صورتى كه من مالك حيات و موت كسى نيستم و ديدم كه اگر در آن موقع سر از بدن تو جدا كنم در كارى كه انجام خواهم داد شرك ورزيدهام ، نصف كار از انگيزهء خدايى و نصف ديگر از هيجان نفسانى خودم بوده است ، لذا دست برداشتم . مگر تو آن نقش نيستى كه مولاى حقيقى جهان هستى تو را نگاشته است ؟ پس تو مملوك حق تعالى هستى ، ساخته شدهء من نيستى كه با انگيزه هاى طبيعى خودم در تو دستى بيازم ، كجا رسد كه زندگانى تو را خاتمه بدهم . آن جوان دلاور گفت : يا على عليه السلام پوزش مىخواهم ، من گمان مىكردم تو دشمن من هستى ، من با اين گمان در بارهء تو ستم روا داشتم . تو آن ترازوى خداى بىهمتايى كه حق و باطل را از يكديگر تفكيك مىكنى بلكه تو ميزان كنندهء هر ميزان بودهاى . ( 1 ) ريشهء اصلى و اصل من تو بودهاى ، تويى كه