تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 832

مساهمون:

ص٨٣٢

خاتمه دفتر اول مثنوى

( ( 3991 ) ) اى دريغا لقمه‌اى دو خورده شد جوشش فكرت از آن افسرده شد ( ( 3992 ) ) گندمى خورشيد آدم را كسوف چون ذنب شعشاع بدرى را خسوف ( ( 3993 ) ) اينت لطف دل كه از يك مشت گل ماه او چون مىشود پروين گسل ( ( 3994 ) ) نان چو معنى بود و خوردش سود بود چون كه صورت گشت انگيزد جحود ( ( 3995 ) ) همچو خار سبز كاشتر مىخورد ز ان خورش صد نفع و لذت مىبرد ( ( 3996 ) ) چون كه آن سبزيش رفت و خشك گشت چون همان را مىخورد اشتر به دشت ( ( 3997 ) ) مىدراند كام و لنجش اى دريغ كآن چنان ورد مربى گشت تيغ ( ( 3998 ) ) نان چه معنى بود بود آن خار سبز چون كه صورت شد كنون خشك است و گبز ( ( 3999 ) ) تو بدان عادت كه او را پيش از اين خورده بودى اى وجود نازنين ( ( 4000 ) ) بر همان بو مىخورى اين خشك را بعد از آن كآميخت معنى با ثرى ( ( 4001 ) ) گشت خاك آميز و خشك و گوشت بر ز ان گياه اكنون بپرهيز اى شتر ( ( 4002 ) ) سخت خاك آلود مىآيد سخن آب تيره شد سر چه بند كن ( ( 4003 ) ) تا خدايش باز صاف و خوش كند آن كه تيره كرد هم صافش كند ( ( 4004 ) ) صبر آرد آرزو را نى شتاب صبر كن و الله اعلم بالصواب

تفسير ابيات

افسوس كه اندكى غذا خورديم و پرداختن به اين امر مادى و جسمانى فكر و انديشه را از آن اوج جوشش و حركت باز داشت . شايد يك عامل ناچيزى باعث اين ركود فكرى شد ، چنان كه خورشيد روح حضرت آدم را دانه چند از گندم منكسف ساخت و چنان كه ذنب مىتواند جلوى شعاع ماه چهارده شبه را بگيرد . اين است لطافت قلب انسانى كه كوچكترين آلودگى ، ماه تابان آن را مانند ستارگان پروين از هم متلاشى مىسازد .