خاتمه دفتر اول مثنوى
( ( 3991 ) ) اى دريغا لقمهاى دو خورده شد
جوشش فكرت از آن افسرده شد
( ( 3992 ) ) گندمى خورشيد آدم را كسوف
چون ذنب شعشاع بدرى را خسوف
( ( 3993 ) ) اينت لطف دل كه از يك مشت گل
ماه او چون مىشود پروين گسل
( ( 3994 ) ) نان چو معنى بود و خوردش سود بود
چون كه صورت گشت انگيزد جحود
( ( 3995 ) ) همچو خار سبز كاشتر مىخورد
ز ان خورش صد نفع و لذت مىبرد
( ( 3996 ) ) چون كه آن سبزيش رفت و خشك گشت
چون همان را مىخورد اشتر به دشت
( ( 3997 ) ) مىدراند كام و لنجش اى دريغ
كآن چنان ورد مربى گشت تيغ
( ( 3998 ) ) نان چه معنى بود بود آن خار سبز
چون كه صورت شد كنون خشك است و گبز
( ( 3999 ) ) تو بدان عادت كه او را پيش از اين
خورده بودى اى وجود نازنين
( ( 4000 ) ) بر همان بو مىخورى اين خشك را
بعد از آن كآميخت معنى با ثرى
( ( 4001 ) ) گشت خاك آميز و خشك و گوشت بر
ز ان گياه اكنون بپرهيز اى شتر
( ( 4002 ) ) سخت خاك آلود مىآيد سخن
آب تيره شد سر چه بند كن
( ( 4003 ) ) تا خدايش باز صاف و خوش كند
آن كه تيره كرد هم صافش كند
( ( 4004 ) ) صبر آرد آرزو را نى شتاب
صبر كن و الله اعلم بالصواب
تفسير ابيات
افسوس كه اندكى غذا خورديم و پرداختن به اين امر مادى و جسمانى فكر و انديشه را از آن اوج جوشش و حركت باز داشت . شايد يك عامل ناچيزى باعث اين ركود فكرى شد ، چنان كه خورشيد روح حضرت آدم را دانه چند از گندم منكسف ساخت و چنان كه ذنب مىتواند جلوى شعاع ماه چهارده شبه را بگيرد .
اين است لطافت قلب انسانى كه كوچكترين آلودگى ، ماه تابان آن را مانند ستارگان پروين از هم متلاشى مىسازد .