تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 673

مساهمون:

ص٦٧٣

متهم كردن غلامان تاشان لقمان را كه ميوه هاى خوب را خورده

( ( 3584 ) ) بود لقمان پيش خواجهء خويشتن در ميان بندگانش خوار تن ( ( 3585 ) ) مىفرستاد او غلامان را به باغ تا كه ميوه آيدش بهر فراغ ( ( 3586 ) ) بود لقمان در غلامان چون طفيل پر معانى تيره صورت همچو ليل ( ( 3587 ) ) آن غلامان ميوه هاى جمع را خوش بخوردند از نهيب طمع را ( ( 3588 ) ) خواجه را گفتند لقمان خورد آن خواجه بر لقمان ترش گشت و گران ( ( 3589 ) ) چون تفحّص كرد لقمان از سبب در عتال خواجه اش بگشاد لب ( ( 3590 ) ) گفت لقمان سيّدا پيش خدا بندهء خائن نباشد مرتجى امتحان را كارفرما اى كيا شربت گرم آب ده بهر نما ( ( 3591 ) ) امتحان كن جمله ما را اى كريم سيرمان در ده تو از آب حميم ( ( 3592 ) ) بعد از آن ما را به صحراى كلان تو سواره ما پياده بر دوان ( ( 3593 ) ) آن گهان بنگر تو بد كردار را صنعهاى كاشف اسرار را ( ( 3594 ) ) گشت خواجه ساقى از آب حميم مر غلامان را و خوردند آن ز بيم ( ( 3595 ) ) بعد از آن مىراندشان در دشتها مىدويدندى ميان كشتها ( ( 3596 ) ) قى در افتادند ايشان از عنا آب مىآمد ز ايشان ميوه ها ( ( 3597 ) ) چون كه لقمان را در آمد قى ز ناف مىدرآورد از درونش آب صاف ( ( 3598 ) ) حكمت لقمان چو تاند اين نمود پس چه باشد حكمت رب الوجود ( ( 3599 ) ) يوم تبلى السرائر كلها بان منكم كامن لا يشتهى ( ( 3600 ) ) چون سقوا حميماً قطعت جملة الاستار مما افضحت ( ( 3601 ) ) نار از آن آمد عذاب كافران كه حجر را نار باشد امتحان ( ( 3602 ) ) اين دل چون سنگ را تا چند چند پند گفتيم و نمىپذرفت پند ( ( 3603 ) ) ريش بد را داورى بد يافت رگ مر سر خر را سزد دندان سگ ( ( 3604 ) ) للخبيثات الخبيثين حكمت است زشت را هم زشت جفت و بابت است ( ( 3605 ) ) پس تو جفتى كه مىخواهى برو محو هم رنگ صفات جفت شو