مغز و انديشهء دموكريت يا ارسطوى پير را نداشتهاند و اين قطره قطره هاى تاريخ كه امروزه به صورت اقيانوس جلوه مىكند ، در مقابل درياى انديشهء تابناك ارسطوها قطره بودن خود را از دست ندادهاند . آيا هيچ تصور مىكنيد كه اگر مسئلهء تكامل انديشه به اين شكل كه ساده لوحان مطرح مىكنند اساسى داشت تاريخ انسانى مىبايست با در پشت سر گذاشتن مغزى مانند جلال الدين رومى ، امروز رب النوعهاى انسانى را ايجاد مىكرد نه نويسندگان تجارت پيشه و شهرت پرست را با آن معلومات سطحىشان ؟ خلاصه اگر تكاملى هم در انديشهء انسانها در جريان بوده باشد به اين معناى معمولى نيست كه ساده لوحان آن را وسيلهء گسيختن خود از اصول طلايى انسانيت قرار داده و مىخواهند بجاى جلال الدين و ويكتور هوگوها تاريخ را با قيافهء بيتلى تفسير و توجيه كنند . اما در بارهء تكامل احساسات بشرى هيچ گونه دليل منطقى در دست نيست كه به قول آناتول فرانس اثبات كند كه دلهاى عاطفه انگيز مادران امروزى بر كودكان شيرين و معصومشان بيشتر از دلهاى مادران ديروزى مىلرزد . اگر احساسات وجدانى بشرى در راه تكامل بود ، با محاسبهء منطقى در وجدان سقراط آن مرد دورانهاى كهن نمىبايست افراد بشرى در عالم رنگها تنها رنگ قرمز خونهاى فرزندان نوع خود را بشناسند .
3 - آيا انسان از نظر زندگانى اجتماعى تكامل يافته است ؟
در اين مسئله نيز با قيافه هاى فيلسوفانهء فراوانى روبرو مىشويم كه با تمام قاطعيت مىگويند : زندگانى اجتماعى انسانها تكامل يافته است . اگر چنين بوده است انشاء الله ايدون باد .
ما در اين مسئله كه از موضوع كتاب ما تا حدودى بر كنار است بررسى مشروحى نمىتوانيم داشته باشيم ، تنها به طور اختصار مىتوانيم بگوييم كه زير بناى زندگانى اجتماعى به اصطلاح فلسفى « تعديل حب ذات » و به اصطلاح عمومى « تعديل مىخواهم »