جهان زندگى را مىچشند .
اما اگر محاسبهاى در كار بوده باشد ، خواهند ديد كه به آن اندازه كه استهلاك مىكنند توليد نمىنمايند .
اگر اينان به مرتبهء حيوانيت مسخ نشوند ، اين سؤال براى آنان مطرح خواهد شد كه بالاخره چرا ما زندهايم ؟ علت بروز اين سؤال براى اين نوع از اشخاص براى اين است كه زندگانى را از چاه طبيعت بيرون نمىكشند ، بلكه زندگانى به سراغ آنان مىآيد ، لذا زندگى هرگز براى آنان طعم واقعى خود را نشان نخواهد داد ، مانند كسى كه همواره آب در بالاى سرش باشد او در موقع تشنگى « اگر تشنگى براى او پيش بيايد » براى به دست آوردن آب كوششى نمىكند تا طعم آن را بچشد .
نوع دوم - اشخاصى هستند كه اگر چه كار مىكنند ، ولى با اين احساس مىكنند كه اين كوشش از جهات گوناگونى با موقعيت زندگانى آنها وفق نمىدهد ، مثلًا كم كار مىكنند و بيشتر استهلاك مىكنند ، يا كارى كه انجام مىدهند به سود آنها و به ضرر جامعه تمام مىشود ، مانند تهيه و فروش هروئين و ساير مواد مخدره .
كوشش مىكنند كه يك تقاضاى مصنوعى در مردم براى عرضهء كالاى مصنوعى خود كه به نفع انسانها نيست ايجاد كنند .
مىكوشند كه منافع مردم را گوشزد كنند ، ولى صرفاً براى اشباع حس شهرت پرستى خويش .
آنان براى بر انگيختن اعجاب و تحسين مردم مىكوشند و نتيجهء كارشان به ضرر افراد اجتماع مىباشد .
كوشش مىكنند كه خود طبيعى خويش را به هر شكل است نيرو ببخشند اما ديگران چه ؟ به آنان مربوط نيست . . . چون همهء اين گونه كارها با كوششهاى حقيقى راد مردان در هم آميخته است و نيروى تشخيص در اكثريت ضعيف است ، لذا تمام كارها با يك ارزش براى مردم مطرح مىشود و آن ارزش بيش از اين نيست كه « هر كس خود را مىخواهد » و اين خود
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 481
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٤٨١