( ( 1921 ) ) نشنود نغمهء پرى را آدمى
كو بود ز اسرار پريان اعجمى ( 1 ) ( ( 1922 ) ) گر چه هم نغمهء پرى زين عالم است
نغمهء دل برتر از هر دو دم است
( ( 1923 ) ) گر پرى و آدمى زندانيند
هر دو در زندان اين نادانيند
( ( 1924 ) ) معشر الجن سوره رحمن بخوان
تستطيعوا تنفذوا را باز دان
سورهء رحمن بخوان اى مبتدى
تا شوى بر سرّ پريان مهتدى
كار ايشان است ز آن سوى پرى
گرددت روشن چو جويى رهبرى
( ( 1925 ) ) نغمه هاى اندرون اوليا
اولًا گويد كه اى اجزاى لا
( ( 1926 ) ) هين ز لاى نفى سرها بر زنيد
وين خيال و وهم يك سو افكنيد
( ( 1927 ) ) اى همه پوسيده در كون و فساد
جان باقيتان نروييد و نزاد
( ( 1928 ) ) گر بگويم شمهاى ز ان خيمه ها
جانها سر بر زنند از دخمه ها
( ( 1929 ) ) گوش را نزديك كن كآن دور نيست
ليك نقل آن به تو دستور نيست
( ( 1930 ) ) هين كه اسرافيل وقتند اوليا
مرده را ز ايشان حيات است و نما
( ( 1931 ) ) جانهاى مرده اندر گور تن
بر جهد ز آوازشان اندر كفن
( ( 1932 ) ) گويد اين آواز ز آواها جداست
زنده كردن كار آواز خداست
چون به صورت اوليا آگه شوند
از طرب گويند چون با ره شوند
( ( 1933 ) ) ما بمرديم و به كلى كاستيم
بانگ حق آمد همه برخاستيم
( ( 1934 ) ) بانگ حق اندر حجاب و بىحجيب
آن دهد كو داد مريم را ز جيب
( ( 1935 ) ) اى فناتان نيست كرده زير پوست
باز گرديد از عدم ز آواز دوست
( ( 1936 ) ) مطلق آن آواز خود از شه بود
گر چه از حلقوم عبد الله بود
( ( 1937 ) ) گفت او را من زبان و چشم تو
من حواس و من رضا و خشم تو
آيه
* - يا مَعْشَرَ اَلْجِنِّ وَاَلإِنْسِ إِنِ اِسْتَطَعْتُمْ أَنْ تَنْفُذُوا مِنْ أَقْطارِ اَلسَّمواتِ
هامش
( 1 ) اعجمى گنگ و كسى كه سخن را نتواند صحيح و آشكار بگويد . .