چنگ و چنگى را رها مىكند ، براى مدتى از بدن و رنج اين جهان فارغ شده رو به صحراى جان رهسپار مىگردد . هنگامى كه جان او در آن پهنهء ما وراى طبيعى قرار گرفت ، با خود ماجراها مىگفت ، و مىگفت : اى كاش من در همين جهان مىماندم ، جان من در اين باغ و فضاى بهارى خوش بودى و در اين صحراى غيب كه لاله زار بس شگفت انگيز است مست مىگشتى .
اى كاش در همين فضاى آزاد ملكوتى مىماندم و بىپر و بال سفرها مىكردم ، بدون احتياج به لب و دندان شكرها مىخوردم ، ذكر و فكرى داشتم ولى بىنياز از فعاليتهاى مغزى خسته كننده و خطا كار . در اين سفر و ذكر و فكر با ساكنين عالم ملكوتى به شوخىهاى جان فزا مىپرداختم ، بدون اين كه احتياجى به چشم مىداشتم عالمى را مشاهده مىكردم ، گلها و رياحينى را بدون احتياج به كف و انگشت مىچيدم ، من آن مرغ آبى مىگشتم كه در درياى عسل غرق گشته است و مانند ايوب پيامبر در چشمه سار زلال و شفا بخش فرو مىرفتم . آن چشمه سار گوارا كه ايوب بوسيلهء آن از سر تا پا از رنجها و شكنجه ها پاك شد ، مانند نورى كه از مشرق بتابد .
آرى ، آن جهان خيلى با عظمت تر از اين عالم مادى محدود است ، اگر اين چرخ به اين بزرگى و به اين عظمت ده برابر هم بزرگتر مىگشت ، باز در مقابل آن جهان چيزى جز يك موجود ناچيز محسوب نمىگشت .
اگر اين مثنوى در حجمش باندازهء قطر تمام اين زمين و آسمانها مىشد ، از داستان آن جهان پشت پرده جز مقدار كمى در آن نمىگنجيد .
همين زمين و آسمان بسيار پهناور از تنگى كه دارند دلم را شكافتهاند ، اما فعلا در اين جهان رويا عالمى را مشاهده مىكنم و از گشايش و پهناورى آن قلمرو پر و بالم را گشودهام ، اگر كسى راهى به اين جهان داشتى يك لحظه توانايى ماندن در آن جهان ماده را نداشتى .
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 97
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٩٧