باز گفتن بازرگان با طوطى آن چه در هندوستان ديده
( ( 1649 ) ) كرد بازرگان تجارت را تمام
باز آمد سوى منزل شاد كام
( ( 1650 ) ) هر غلامى را بياورد ارمغان
هر كنيزك را ببخشيد او نشان
( ( 1651 ) ) گفت طوطى ارمغان بنده كو ؟
آن چه گفتى آن چه ديدى باز گو ؟
( ( 1652 ) ) گفت نى من خود پشيمانم از آن
دست خود خايان و انگشتان گزان
( ( 1653 ) ) كه چرا پيغام خامى از گزاف
بردم از بىدانشى و از نشاف ؟ ( 1 ) ( ( 1654 ) ) گفت اى خواجه پشيمانى ز چيست
چيست آن كاين خشم و غم را مقتضيست
( ( 1655 ) ) گفت گفتم آن شكايتهاى تو
با گروهى طوطيان همتاى تو
( ( 1656 ) ) آن يكى طوطى ز دردت بوى برد
ليك چون گفتم پشيمانى چه سود ؟
( ( 1658 ) ) نكتهاى كان جست ناگه از زبان
همچو تيرى دان كه جست آن از كمان
( ( 1659 ) ) وانگردد از ره آن تير اى پسر
بند بايد كرد سيلى را ز سر
( ( 1660 ) ) چون گذشت از سر جهانى را گرفت
گر جهان ويران كند نبود شگفت
( ( 1661 ) ) فعل را غيب اثرها زاد نيست
و ان مواليدش به حكم خلق نيست
( ( 1662 ) ) بىشريكى جمله مخلوق خداست
آن مواليد ار چه نسبتشان به ماست
( ( 1663 ) ) زيد پرّانيد تيرى سوى عمرو
عمرو را بگرفت تيرش همچو نمر ( 2 ) ( ( 1664 ) ) مدت سالى همىزاييد درد
دردها را آفريند حق نه مرد
( ( 1665 ) ) عمر و دائم ماند در درد از وجل
( 3 ) دردها مىزايد آن جا تا اجل
( ( 1666 ) ) ز ان مواليد وجع ( 4 ) چون مرد او
زيد را ز اول سبب قتال گو
هامش
( 1 ) نشاف از ماده نشف به معناى خشك شدن و فرو رفتن آب در ريگزار و امثال آن است ، مقصود جلال الدين از نشاف در بيت فوق بىتوجهى است . .
( 2 ) نمر پلنگ . .
( 3 ) وجل ترس . .
( 4 ) وجع درد . .