( ( 1249 ) ) اين همه دانست چون آمد قضا
دانش يك نهى شد بر وى غطا ( 1 ) ( ( 1250 ) ) كاى عجب نهى از پى تحريم بود ؟
يا به تأويلى بد و توهيم بود ؟ ( 2 ) ( ( 1251 ) ) در دلش تأويل چون ترجيح يافت
طبع در حيرت سوى گندم شتافت
( ( 1252 ) ) باغبان را خار چون در پاى رفت
دزد فرصت يافت كالا برد تفت
( ( 1253 ) ) چون ز حيرت رست و باز آمد به راه
ديد برده رخت دزد از كارگاه
( ( 1254 ) ) ربنا انا ظلمنا گفت و آه
يعنى آمد ظلمت و گم گشت راه
( ( 1255 ) ) اين قضا ابرى بود خورشيد پوش
شير و اژدها شود زو همچو موش
( ( 1256 ) ) من اگر دانم نبينم گاه حكم
من نه تنها جاهلم در راه حكم
( ( 1257 ) ) اى خنك آن كو نكو كارى گرفت
زور را بگذاشت و زارى گرفت
( ( 1258 ) ) گر قضا پوشد سيه همچون شبت
هم قضا دستت بگيرد عاقبت
( ( 1259 ) ) گر قضا صد بار قصد جان كند
هم قضا جانت دهد درمان كند
( ( 1260 ) ) اين قضا صد بار اگر راهت زند
بر فراز چرخ خرگاهت زند
( ( 1261 ) ) از كرم دان آن كه مىترساندت
تا به ملك ايمنى بنشاندت
چون بترساند تو را آگه شوى
ور نترساند تو را گمره شوى
( ( 1262 ) ) اين سخن پايان ندارد گشت دير
گوش كن تو قصهء خرگوش و شير
آيه
« وَعَلَّمَ آدَمَ اَلأَسْماءَ كُلَّها ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى اَلْمَلائِكَةِ فَقالَ أَنْبِئُونِي بِأَسْماءِ هؤُلاءِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ قالُوا سُبْحانَكَ لا عِلْمَ لَنا إِلَّا ما عَلَّمْتَنا إِنَّكَ أَنْتَ اَلْعَلِيمُ اَلْحَكِيمُ . قالَ يا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمائِهِمْ فَلَمَّا أَنْبَأَهُمْ بِأَسْمائِهِمْ قالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَكُمْ إِنِّي
هامش
( 1 ) غطا پرده و پوشش . .
( 2 ) توهيم به گمان و وهم انداختن . .