عذر گفتن خرگوش به شير از تأخير و لابه كردن
( ( 1157 ) ) گفت خرگوش الامان عذريم هست
گر دهد عفو خداونديت دست
باز گويم چون تو دستورى دهى
تو خداوندى و شاهى من رهى
( ( 1158 ) ) گفت چه عذر اى قصور ابلهان ؟
اين زمان آيند در پيش شهان ؟
( ( 1159 ) ) مرغ بىوقتى سرت بايد بريد
عذر احمق را نمىبايد شنيد
( ( 1160 ) ) عذر احمق بدتر از جرمش بود
عذر نادان زهر هر دانش شود
( ( 1161 ) ) عذرت اى خرگوش از دانش تهى
من نه خرگوشم كه در گوشم نهى
( ( 1162 ) ) گفت : اى شه ، ناكسى را كس شمار
عذر استم ديدهاى را گوش دار
( ( 1163 ) ) خاصه از بهر زكات و جاه خود
گمرهى را تو مران از راه خود
( ( 1164 ) ) بحر كو آبى به هر جو مىدهد
هر خسى را بر سر و رو مىنهد
( ( 1165 ) ) كم نخواهد گشت دريا زين كرم
از كرم دريا نگردد بيش و كم
( ( 1166 ) ) گفت دارم من كرم بر جاى او
جامهء هر كس برم بالاى او
( ( 1167 ) ) گفت بشنو گر نباشم جاى لطف
سر نهادم پيش اژدرهاى عنف
( ( 1168 ) ) من به وقت چاشت در راه آمدم
با رفيق خود سوى شاه آمدم
( ( 1169 ) ) با من از بهر تو يك خرگوش دگر
جفت و همره كرده بودند آن نفر
( ( 1170 ) ) شيرى اندر راه قصد بنده كرد
قصد هر دو همره و آينده كرد
( ( 1171 ) ) گفتمش ما بندهء شاهنشهيم
خواجه تاشان گه آن درگهيم
( ( 1172 ) ) گفت شاهنشه كه باشد ؟ شرم دار
پيش من تو نام هر ناكس ميار
( ( 1173 ) ) هم تو را و هم شهت را بر درم
گر تو با يارت مگر ديد از برم
( ( 1174 ) ) گفتمش بگذار تا بار دگر
روى شه بينم برم از تو خبر
( ( 1175 ) ) گفت همره را گرو نه پيش من
ور نه قربانى تو اندر كيش من
( ( 1176 ) ) لابه كرديمش بسى سودى نكرد
يار من بستد مرا بگذاشت فرد