( ( 487 ) ) جز پشيمانى نباشد ريع او
جز خسارت پيش نارد بيع او
( ( 488 ) ) آن ميسر نبود اندر عاقبت
نام او باشد معسّر عاقبت
( ( 489 ) ) تو معسّر از ميسّر باز دان ( 1 ) عاقبت بنگر جمال اين و آن
( ( 490 ) ) در يكى گفته كه استادى طلب
عاقبت بينى نيايى در حسب
چشم بر سر او ندارد اختلاف
دور شو تا يا بى از حق ائتلاف
( ( 491 ) ) عاقبت ديدند هر گون امّتى
لاجرم گشتند اسير زلَّتى
( ( 492 ) ) عاقبت ديدن نباشد دست باف
ور نه مىبودى ز ديدنها خلاف
( ( 493 ) ) در يكى گفتا كه استا هم تويى
ز انكه استا را شناسا هم تويى
( ( 494 ) ) مرد باش و سخرهء مردان مشو
رو سر خود گير و سر گردان مشو
( ( 495 ) ) در يكى گفته كه اين جمله تويى
مىنگنجد در ميان ما دوئى
اين همه آغاز ما آخر يكيست
هر كه او دو بيند احول مرد كيست
( ( 496 ) ) در يكى گفته كه صد يك چون بود
اين كه انديشد مگر مجنون بود
( ( 497 ) ) هر يكى قوليست ضد همديگر
چون يكى باشد بگو زهر و شكر
در معانى اختلاف و در صور
روز و شب بين خار و گل سنگ و گهر
( ( 498 ) ) تا ز زهر و از شكر در نگذرى
كى تو از گلزار وحدت بو برى ؟
وحدت اندر وحدتيست اين مثنوى
از سمك رو تا سماك اى معنوى ( 2 )
هامش
( 1 ) معسر از عسر به معناى دشواريست و در مقابل يسر است كه به معناى آسانى مىباشد .
( 2 ) سمك ماهى ، و گاهى به معناى بنا استعمال مىگردد ، در اين بيت چون در مقابل سماك به كار برده شده است و سماك به معناى آسمان است ، لذا هم به معناى ماهى مىتوان گرفت كه كنايه از زمين است كه دريا در آن قرار دارد ، و هم به معناى بناهاى زمينى و به هر حال در مقابل سماك هميشه در مفهوم پايين استعمال مىشود . .