مأموريت بود ، و با عالىترين وسيله كه در دين مردم است بدترين نتيجه را كه نابودى خود آنها بود به دست مىآورد
پيغام شاه پنهانى به سوى وزير پر تزوير
( ( 455 ) ) در ميان شاه و او پيغامها
شاه را پنهان بد و آرامها
آخر الامر از براى آن مراد
تا دهد چون خاك ايشان را به باد
( ( 456 ) ) پيش او بنوشت شه كاى مقبلم
وقت آمد زود فارغ كن دلم ( 1 ) ز انتظارم ديده و دل بر رهست
زين غمم آزاد كن گر وقت هست
( ( 457 ) ) گفت اينك اندر آن كارم شها
كافكنم در دين عيسى فتنه ها
( ( 458 ) ) قوم عيسى را بد اندر دار و گير
حاكمانشان ده امير و دو امير
( ( 459 ) ) هر فريقى ( 2 ) مر اميرى را تبع ( 3 ) بنده گشته مير خود را از طمع
( ( 460 ) ) اين ده و آن دو امير و قومشان
گشت بندهء آن وزير بد نشان
( ( 461 ) ) اعتماد جمله بر گفتار او
اقتداى جمله بر رفتار او ( 4 ) ( ( 462 ) ) پيش او در وقت و ساعت هر امير
جان بدادى گر به دو گفتى كه مير
چون زبون كرد آن جهودك جمله را
فتنهاى انگيخت از مكر و دها ( 5 ) ( ( 463 ) ) ساخت طومارى به نام هر يكى
نقش هر طومار ديگر مسلكى
هامش
( 1 ) مقبل رو آورنده و معمولًا به نعمت دهنده و سعادتمند به كار مىرود . . رباعى ذيل منسوب به ابن سينا است :
اى كاش بدانمى كه من كيستمى ؟ * سر گشته در اين جهان پى چيستمى ؟
گر مقبلم آسوده و خوش زيستمى * ور نه به هزار چشم بگريستمى .
( 2 ) فريق گروه ، دسته . .
( 3 ) تبع پيرو . .
( 4 ) اقتدا پيروى . .
( 5 ) دها مكر زيركانه ، داهيه مكار خيلى ماهر . .