( ( 469 ) ) در يكى گفته كه واجب خدمت است
ور نه انديشهء توكل تهمت است ( 1 ) ( ( 470 ) ) در يكى گفته كه امر و نهىهاست
بهر كردن نيست شرح عجز ماست
( ( 471 ) ) تا كه عجز خود ببينم اندر آن
قدرت حق را بدانيم آن زمان
( ( 472 ) ) در يكى گفته كه عجز خود مبين
كفر نعمت كردن است آن عجز هين
( ( 473 ) ) قدرت خود بين كه اين قدرت از اوست
قدرت خود نعمت او دان كه هوست ( 2 ) ( ( 474 ) ) در يكى گفته كزين دو بر گذر
بت بود هر چه بكنجد در نظر
( ( 475 ) ) در يكى گفته مكش اين شمع را
كاين نظر چون شمع آمد جمع را
از هواى خويش در هر ملتى
گشته هر قومى اسير ذلتى
( ( 476 ) ) از نظر چون بگذرى و از خيال
گشته باشى نيم شب شمع وصال
( ( 477 ) ) در يكى گفته بكش باكى مدار
تا عوض بينى يكى را صد هزار
( ( 478 ) ) كه ز كشتن شمع جان افزون شود
ليلىات از صبر چون مجنون شود
( ( 479 ) ) ترك دنيا هر كه كرد از زهد خويش
پيش آمد پيش او دنيا و پيش
( ( 480 ) ) در يكى گفته كه آن چه ت داد حق
بر تو شيرين كرد در ايجاد حق
( ( 481 ) ) بر تو آسان كرد و خوش آن را بگير
خويشتن را در نيفكن در زحير ( 3 ) ( ( 482 ) ) در يكى گفته كه بگذر آن خود
كان قبول طبع تو ردّ است و بدّ
( ( 483 ) ) راه هاى مختلف آسان شده است
هر يكى را ملتى چون جان شده است
( ( 484 ) ) گر ميسر كردن حق ره بدى
هر جهود و گبر از او آگه شدى
( ( 485 ) ) در يكى گفته ميسر آن بود
كه حيات دل غذاى جان بود
( ( 486 ) ) هر چه ذوق طبع باشد چون گذشت
بر نيارد همچو شوره ريع و كشت
هامش
( 1 ) تهمت قضيه زشتى را با علم به خلاف واقع بودن به زبان آوردن و به كسى نسبت دادن . .
( 2 ) هو در لغت عربى ضمير مفرد مذكر غائب است و در اصطلاح عرفان اشاره به غيب الغيوب خدايى است . .
( 3 ) زحير اسهال ، پيچش دل ، پيچ شكم ، و به معناى صدا يا نفسى كه به سبب آزردگى و خستگى مانند ناله در مىآيد . . .