( ( 299 ) ) زرّ قلب و زر نيكو در عيار ( 1 ) بىمحك هرگز ندانى اعتبار
( ( 300 ) ) هر كه را در جان خدا بنهد محك ( 2 ) هر يقين را باز داند او ز شك
آن چه گفت استفت قلبك ( 3 ) مصطفى
آن كسى داند كه پر بود از وفا
( ( 301 ) ) در دهان زنده خاشاك ار جهد
آن كه آرامد كه بيرونش نهد
( ( 302 ) ) در هزاران لقمه يك خاشاك خرد
چون در آمد حس زنده پى ببرد
( ( 303 ) ) حس دنيا نردبان اين جهان
حس عقبى نردبان آسمان
( ( 305 ) ) صحت اين حس ز معمورى تن
صحت آن حس ز تخريب بدن
( ( 306 ) ) شاه جان مر جسم را ويران كند
بعد ويرانيش آبادان كند
اى خنك جانى كه بهر عشق و حال
بذل كرد او خان و مال و ملك و مال
( ( 307 ) ) كرد ويران خانه بهر گنج زر
وز همان گنجش كند معمورتر
( ( 308 ) ) آب را ببريد جو را پاك كرد
بعد از آن در جو روان كرد آب خورد
( ( 309 ) ) پوست را بشكافت پيكان را كشيد
پوست تازه بعد از آنش بر دميد
( ( 310 ) ) قلعه ويران كرد از كافر ستد
بعد از آن بر ساختش صد برج و سد
هامش
( 1 ) عيار اندازه و مقياس و در فلزات قيمتى ، تقريباً عبارت است از چند در چند ، مثلًا مىگوييم : اين طلا از عيار هيجده است ، يعنى به اندازهء هيجده در بيست و چهار طلاى خالص است . .
( 2 ) محك سنگى كه خالص و مغشوش بودن طلا را نشان مىدهد . .
( 3 ) استفت ، امر از فتوى است . يعنى در هنگام تحير در تشخيص واقعيتها از قلب خود فتوى بگير ، يعنى معلوماتى كه در درون ذخيره كردهاى با روشنايى انسانى كه در آنها آميخته شود ، يك روشن بينى خاصى در درون انسان ايجاد مىگردد كه ممكن است واقعيت را كاملًا روشن بسازد . گاهى اين گونه ادراك را استشمام هم مىگويند . مثلًا مىگوييم : فلان شخص شمّ قضايى خوبى دارد و فلان شخص استشمام سياسىاش خوب است . . . اين گونه درك گاهى به عنوان حدس و گاهى به عنوان روشن بينى و شهود نمودار مىگردد . .