اهلبيت عليهم السلام - و نه ديگران - در اصول و فروع استوار است ، و محبّت به ايشان و بيزارى از دشمنانشان هر دو از فروعِ واجب بر شيعيان است .
تشخيص آنكه اين فرد مؤمنى است كه او را دوست مىداريم يا كافر و منافقى است كه از آن بيزاريم ، در محدودهء قضاياى اجتهادى است كه گاهى نيز با خطا و اشتباه همراه است و پيش آمدن خطا در آن به هيچ رو خدشهاى به ايمان مؤمن نمىرسانَد .
بر اساس همين بينش است كه اهلسنّت كسانى را همچون ابوطالب عليه السلام و مالك بن نويره ( رض ) كافر و مرتد مىدانند ، در حالى كه شيعيان اين دو را از مسلمانان جليل القدر و مؤمنان برجسته مىشمرند ، و در برابر ، شيعيان كسانى را منافق مىدانند ، در حالى كه اهلسنّت آنها را از اجلّه صحابه و اهل بهشت تلقّى مىكنند .
اگر بر اهلسنّت روا باشد كه در اين مسأله اجتهاد كنند و در اجتهاد خود مأجور باشند ، شيعه نيز چنين خواهد بود و گرنه همه آلوده و گنهكار خواهند بود ، امّا انحصار اجتهاد در اين مسأله ، تنها به اهلسنّت و اختصاص آنها به پاداش - و نه ديگران - مستندى ندارد مگر پيروى از هوى و هوس و تعصّب نابحق .
اين سخن نويسنده كه : « آنچه در انديشهء همهء شيعيان ريشه دوانده اين است كه صحابه به اهلبيت ستم ورزيدند و خون آنها را ريختند و پردهء حرمتشان را دريدند » ، سخنى نادرست است ، زيرا شيعيان اگر چه به عدالت هر صحابى معتقد نيستند ، ولى به عدالت آن دسته از صحابه مهاجر و انصار و پيشگامان ديگر كه دين خدا را يارى رساندند و پروردگار سبحان ، ايشان را در قرآن ستوده است باور دارد ؛ كسانى كه با
الرد الوجيز على كتاب ' لله ثم للتاريخ '" ( افشاى يك توطئه ) ( فارسى ) " — صفحة 40
مساهمون: الشيخ علي آل محسن
ص٤٠