( 3 ) او به صندلى نزديك شده ، جامهى شاهى را دربر كرد و ديهيم را بر سر نهاد . آنگاه بىحركت بر صندلى نشست . همينكه موضوع روشن شد ، شاه كه از اين رويداد شگفت ، سخت پريشان شده بود به صندلى نزديك شد و بىآنكه پريشانىاش را نشان دهد ، به آرامى از مرد پرسيد : « كيست و چرا چنين كرده است ؟ »
( 4 ) چون مرد اظهار بىاطلاعى كرد ، اسكندر دربارهى اين رويداد شگفت به پيشگويان مراجعه كرد . وى مطابق حكم پيشگويان ، اين فرد را هلاك كرد تا شوربختى به همان شخص بازگردد . خويشتن ، جامهاش را برگرفت و براى خدايان نگهدارنده قربانى كرد ، امّا در هراس بود و پيشگويى كلدانيان به خاطرش آمد . وى فيلسوفانى كه او را متقاعد كردند به بابل درآيد ، به باد سرزنش و نكوهش گرفت ؛ حال آنكه دانش فنى كلدانيان و فرزانگىشان را مىستود : خلاصه آنكه سخنان ناشايستى را روانهى كسانى كرد كه سعى مىكردند از طريق توضيحات ماهرانه و سفسطهگرانه ، قدرت تقدير را به هيچ انگارند .
( 5 ) اندك زمانى بعد ، خدايان نشانهى ديگرى مربوط به سلطنت ، به اسكندر نماياندند . او برآن شد تا مانداب بزرگى كه بابل را دربر مىگرفت ، مورد كنكاش قرار دهد و همراه دوستانش بر چند كشتى سبك به كشتىرانى پرداخت . در اين زمان ، كشتىاش از باقى كشتىها جدا شد و اسكندر براى چند روز ، تنها و سرگردان بود تا جايى كه ديگر اميدى به رستن نداشت .
( 6 ) آنگاه وقتى مسير كانال باريكى ، زير پوشش درختان را دنبال مىكرد ، چون اين درختان بر فراز آب ، طاقى را تشكيل داده بودند ، نيمتاج از سرش به درون مانداب افتاد ، يكى از پاروزنان با شنا خود را به ديهيم رساند و براى آنكه آن را به سلامت رساند ، پيش از آنكه شناكنان به كشتى درآيد ، آن را بر سر نهاد « 1 » .
( 7 ) اسكندر پس از آنكه 3 روز و 3 شب را بىهدف و سرگردان سپرى كرد ، جان بهدر برد و چون به شيوهاى نابيوسيده ديهيمش را بازيافت ، دگربار ، دربارهى
هامش
( 1 ) . ر . ك به :Aristobule , Fr . Gr . Hist . 139 fr . 55 ( - Arrien , 7 , 22 , 2 - 5 )آريان مىافزايد كه برخى از مورخان ، افتخار پيدا كردن ديهيم را به سلوكوس نسبت دادهاند .