سوم آنكه مركب نيست زيرا كه مركب محتاج است به اجزائى كه هريك غير ديگريست و در اين صورت نيز ممكن خواهد بود و ممكن واجب بالذات نشود .
چهارم آنكه جزء براى ديگرى نميشود زيرا كه جزء جدا مىشود از كل و محتاجست به آن و هر محتاجى ممكن است .
پنجم آنكه واجب الوجود منحصر در يك كس باشد چنانچه تفصيل آن در ذكر ادلهء توحيد خواهد آمد انشاء اللّه .
فايدهى دوم : در خواص ممكن است ، و براى آن سه خاصيت است .
اول آنكه نسبت وجود و عدم به آن على السويه است و هيچيك اولىتر نيستند به او از ديگرى مانند دو پلهء ترازو پس اگر يكطرف رجحان يابد و اولىتر شود بايد بسبب امرى خارج از ذات او باشد . زيرا كه اگر يكى از وجود يا عدم اولىتر باشند به او پس اگر وقوع ديگرى ممكن باشد پس اولويت كافى در رجحان نخواهد بود و اگر ديگرى ممكن نباشد براى او پس آن امريكه اولويت آن فرض شده است از عدم يا وجود واجب خواهد بود براى او ، و در اينصورت لازم آيد كه ممكن يا واجب الوجود بالذات شود اگر وجود اولىتر باشد به جهت او و يا ممتنع بالذات شود اگر عدم اولى باشد براى او ، و انقلاب ممكن بواجب بالذات يا ممتنع بالذات محالست .
دوم اينكه محتاج است بمؤثر ، به جهت آنكه هريك از وجود و عدم نسبت بذات او على السويه است و در اين صورت محال باشد رجحان يكى بر ديگرى مگر بسبب مرجحى و اينمطلب بديهى است .
ترجمه شرح باب حادى عشر يا جامع شهرستانى ( فارسى ) — صفحة 23
مساهمون: العلامة الحلي
ص٢٣