هامش
آسمان بلند نكرد .
زهير سلولى از مردى از بنى عدى نقل كرد كه وى از زنى كه معاذه او را شير داده شنيده است كه گفت : روزى معاذه به من گفت : اى دختر ! از ديدار خدا در خوف و رجا باش .
من ديدم كه چگونه اميدواران به او در روز ملاقاتش در بهترين درجات قرار دارند و ديدم كسى كه در خوف از اوست ، در روزى كه مردم در برابر خداى جهانيان ايستادهاند آرزوى امان او را دارد .
حماد بن سلمه گفت از ثابت بنانى شنيدم كه گفت : صلة بن اشيم [ شوهر معاذه عدويه با كنيهى ابو الصهباء ( متوفى 75 / 694 - 5 ) كه در يكى از غزوات در عراق يا سجستان كشته شد . حليه ج 2 / 237 ] در يكى از غزوات با پسرش همراه بود . پس به وى گفت : اى پسرم ! پيش برو و به جنگ تا تو را در روز آخرت به حساب آورم . پس پسر رفت و جنگيد تا كشته شد . سپس خود وى به ميدان رفت و كشته شد . زنان نزد زن وى ، معاذه عدويه ، جمع آمدند . معاذه گفت : آفرين ! اگر براى تهنيت گفتن به من آمدهايد كه آفرين بر شما ، و اگر براى امرى غير اين آمدهايد ، پس برگرديد .
سلمه بن حسان عدوى گفت : حسن گفت كه معاذه بعد از ابو صهبا بسترى نگسترد تا بمرد .
عمران بن خالد گفت كه أمّ أسود دختر زيد علوى كه معاذه او را شير داده بود گفت : پس از اينكه ابو صهباء همسر معاذه و پسرش كشته شدند به من گفت : به خدا سوگند دخترم ! ديگر علاقهاى به ماندن در اين دنيا ندارم . نه آرزوى لذّت عيشى را دارم و نه آسايشى . و ليكن به خدا قسم مىخواهم در اين دنيا بمانم تا شايد با طاعت و عبادت به خدايم ، گرامى و بزرگ باد ، نزديك شوم ، به اين اميد كه او مرا با ابو صهبا و پسرش در بهشت جمع آورد .
روح بن سلمه وراق گفت كه از غفيره عابده شنيدم كه مىگفت : به من گفتند كه آنگاه كه مرگ معاذه عدويه فرا رسيد گريست و سپس خنديد . به او گفته شد : چه چيز تو را به گريستن واداشت و چه چيز تو را به خنديدن ؟ گريه و خندهى تو براى چه بود ؟ گفت : اما گريهاى كه ديديد به جهت دور ماندن از روزه و نماز و ذكر بود و اما اينكه خنده و تبسم مرا ديديد از آن بود كه ابو صهبا را در ميان خانه ديدم درحالىكه جامههاى سبز رنگ به تن داشت . او در ميان مردمى بود كه تا به حال در دنيا شبيه ايشان نديده بودم پس بر او خنديدم و ديگر به خود نمىبينم كه توانايى انجام واجبى را داشته باشم . غفيره گفت پس