ايشان بود . او حركت كرد تا كنار عبد الله بن ابى توقف كرد . در اين حال الاغ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله مدفوعش را خالى كرد . ابن ابىّ بينىاش را گرفت و گفت : الاغت را از من دور كن ! عبد الله بن رواحه گفت : مدفوع الاغ رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله از تو و پدرت خوشبوتر است ! خزرجىها كه از قوم ابن ابى بن سلول بودند ، ناراحت شدند و به سوى عبد الله بن رواحه دستشان را دراز كردند . قوم ابن رواحه نيز به يارى او برخاستند و در ابتدا با دستهايشان و سپس با لنگه كفش و برگهاى درخت خرما به جان خزرجىها افتادند . پس از مدتى زد و خورد ، افراد متفرق شدند و اين آيات در مورد آنان نازل شد :
« وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُما . . . »
« 1 » ؛
و اگر دو طايفه از مؤمنان با هم درگير شوند ، ميان آن دو را اصلاح دهيد ، و اگر يكى از آن دو بر ديگرى تعدى كرد با آن طايفهاى كه تعدى مىكند بجنگيد تا به فرمان خدا بازگردد . پس اگر بازگشت ، ميان آنها را دادگرانه سازش دهيد و عدالت كنيد كه خدا دادگران را دوست دارد .
در حقيقت مؤمنان با هم برادرند ، پس ميان برادرانتان را سازش دهيد و از خدا پروا بداريد ، اميد كه مورد رحمت قرار گيريد .
نهى از عيبجويى
( 1 ) رسول الله صلّى اللّه عليه و آله پس از نماز صبح رو به مردم مىكرد و مىنشست . طبرسى از ابن عباس روايت كرده است .
گوشهاى ثابت بن قيس سنگين بود ، از اين رو نزديك پيامبر صلّى اللّه عليه و آله مىنشست تا سخنانش را بشنود . او روزى دير به مسجد آمد . نماز تمام شده بود . مردم اطراف رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله را گرفته بودند .
او با فشار ميان مردم مىگذشت تا جلوتر برود و جايى براى نشستن پيدا كند و دائما مىگفت : جمعتر بنشينيد ، جمعتر بنشينيد . تا اينكه به مردى رسيد و مىخواست از روى او نيز عبور كند . آن مرد به او گفت :
اينجا ، جا هست ، همين جا بنشين . او پشت سر آن مرد نشست . پس از آن كه هوا كمى روشن شد ، ثابت از او پرسيد : تو چه كسى هستى ؟ آن مرد اسمش را گفت . ثابت مادرش را مىشناخت و مىدانست كه به نام بدى مشهور است ، براى همين به او گفت : اى پسر فلانة ؟ ! و اسم مادرش را با زشتى برد . آن مرد خجالت كشيد و از حيا سرش را پايين انداخت . « 2 »
همچنين صفيه دختر حيىّ بن اخطب يهودى ، همسر پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در حالى كه گريه مىكرد ، پيش آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله آمد . از او پرسيد : چرا گريه مىكنى ؟
هامش
( 1 ) . حجرات ( 49 ) ، 9 - 10 و در مجمع البيان ، ج 9 ، ص 199 به نقل از سعيد بن جبير و غيره و در تبيان ، ج 9 ، ص 346 به نقل از طبرى .
( 2 ) مجمع البيان ، ج 9 ، ص 202 ، و اسباب النزول ، ص 330 .