( 1 )
بازگشت خالد
هنگامى كه خالد بن وليد وارد مكه شد ، عبد الرحمن بن عوف و عثمان بن عفّان و عمر بن خطّاب او را ديدند . ابن عوف به او گفت : اى خالد ، چرا امور جاهليت را زنده كردى ؟ ! چرا آنها را به جاى عمويت فاكه به قتل رساندى ؟ خدا تو را بكشد ! خالد گفت : بلكه آنان را به جاى پدرت به قتل رساندم .
عبد الرحمن گفت : به خدا كه دروغ مىگويى ! من قاتل پدرم را با دستهاى خودم كشتم و عثمان بن عفّان را بر قتل وى شاهد گرفتم . سپس رو به عثمان كرد و گفت : تو را به خدا سوگند ، آيا گواهى نمىدهى كه من قاتل پدرم را به هلاكت رساندم ؟ عثمان گفت : چرا . سپس عبد الرحمن به خالد گفت : اى خالد ، واى به حال تو كه چنين كردى ! بر فرض كه من قاتل پدرم را نكشته بودم ، آيا سزاوار بود كه افراد مسلمانى را در مقابل خون پدرم در جاهليت ، بكشم ؟ ! خالد پرسيد : چه كسى گفته كه آنان مسلمان بودهاند ؟ ! ابن عوف گفت : تمام اهل سريّه گفتهاند كه آنها مسجد بنا كرده بودند و به اسلام اقرار مىكردند و با اين وجود آنها را از دم شمشير گذراندى . خالد گفت : فرستادهء رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله پيش من آمد و پيغام داد كه بر آنها سخت بگيرم و من به دستور پيامبر صلّى اللّه عليه و آله آنها را از دم تيغ گذراندم ! ! ابن عوف گفت : بر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله دروغ بستى . « 1 » و عمر به خالد گفت : واى بر تو خالد ، بنى جذيمه را به خاطر خونخواهى در جاهليت ، كشتى ؟
مگر اسلام خونهاى زمان جاهليت را زير پا نگذاشته بود ؟ ! خالد گفت : اى عمر ، به خدا سوگند كه جز براى حق آنها را قتل عام نكردم ! من به طايفهء مشركى حمله كردم كه از پذيرش اسلام خوددارى كردند .
پس اسيرشان كردم و با شمشير بر آنها حمله كردم ! ! عمر گفت : پسرم عبد اللّه را چگونه مىبينى ؟ گفت : به خدا سوگند كه او را مردى صالح مىبينم ؟ عمر گفت : او در لشكر تو بوده است و چيزى غير از آنچه مىگويى ، مىگويد ! خالد گفت : پس در اين صورت استغفار كرده و به درگاه خدا توبه مىكنم ! عمر گفت :
واى بر تو ، نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله برو تا براى تو آمرزش بخواهد !
( 2 ) خالد بر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله وارد شد . آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله از او ناراحت و خشمگين بود و از او روى برمىتافت و به او نگاه نمىكرد . خالد دائما خود را روبروى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله قرار مىداد و سوگند مىخورد كه آنها را به خاطر دشمنى و خونخواهى گذشته به قتل نرسانده است . « 2 » در اين حال عمار بن ياسر كه همپيمان بنى مخزوم بود ، بر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله وارد شد و در اين حال خالد نشسته بود . عمّار گفت :
اى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ، او بر قومى آتش افروخته كه مسلمان شده و نماز مىخواندند . سپس جلوى
هامش
- خواص الامّة بخصائص الائمه ، ص 200 در استيعاب و اسد الغابه با اين لفظ آمده است : « لا اشبع اللّه بطنه » ؛ خدا هيچگاه شكمش را سير نكند .
( 1 ) . يعقوبى در ج 2 ، ص 61 اين خبر را به صورت مختصر آورده است .
( 2 ) . مغازى واقدى ، ج 2 ، ص 880 - 883 .