تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 139

مساهمون:

ص١٣٩

قهرمانان نبرد

كاروان حسين ( ع ) همچنان به راه خود ادامه مىداد تا به قصر بنى مقاتل رسيد و آنجا فرود آمد . شب را در آنجا به سر بردند . آخر شب حسين ( ع ) به جوانان گفت : آبگيرى كنند . آنگاه دستور حركت داد و بدين ترتيب شبانه از آنجا كوچ كردند و به راه افتادند . عقبة بن سمعان گويد : وقتى از قصر بنى مقاتل حركت كرديم ، هنوز مسافت زيادى نپيموده بوديم كه خواب بر امام حسين چيره گشت ، آنگاه به خود آمده ، مىگفت : « انّا للّه و انا اليه راجعون و الحمد للّه رب العالمين . » و اين را دو يا سه بار تكرار كرد . در اين هنگام فرزندش على اكبر به نزديك پدر آمد و گفت : پدر جان ، فدايت شوم ، چرا اين كلمه را بر زبان راندى ؟ حسين ( ع ) گفت : پسرم ! همين لحظه كه به خواب رفتم ، سوارى را ديدم كه از برابرم گذشت و با خود چنين مىگفت : اين كاروان به سوى مرگ پيش مىرود . بدانستم كه از مرگ ما خبرمان مىدهد . على اكبر گفت : پدر جان ، خدا بد برايت نياورد . مگر ما بر حق نيستيم ؟ امام فرمود : چرا فرزندم . به خدايى كه بازگشت همهء بندگان به سوى اوست ما بر حق هستيم ، پس على اكبر گفت : بنابراين ما از مرگ باكى نداريم و بر حق جان مىدهيم . پس حسين ( ع ) فرمود : خداى نيكوترين پاداشى كه به خاطر پدرى به فرزندى داده تو را دهد . به هر حال همين كه صبح درآمد ، فرود آمد و نماز صبحگاه به جا آورد . آنگاه با شتاب بر نشست و ياران خود را به جانب چپ برد . مىخواست آنان را متفرق كند . اما حرّ مىآمد و آنها را بازپس مىبرد . حسين ( ع ) نيز او را پس مىبرد و چون آنها را سوى كوفه مىكشيد ، مقاومت مىكردند و راه بالا مىگرفتند و همچنان با هم راه مىپيمودند ، تا به نينوا رسيدند . در اين وقت سوارى بر اسبى اصيل نمايان گشت كه مسلح بود و كمانى به شانه داشت . او مالك بن نسر كندى بود و از كوفه مىآمد . همگى بايستادند و منتظر وى شدند . چون به آنها رسيد به حرّ و يارانش سلام گفت . اما به حسين ( ع ) و يارانش سلام نگفت . آنگاه نامه‌اى به حرّ داد كه از ابن زياد بود و چنين نوشته بود : اما بعد ، وقتى نامهء من به تو رسيد و فرستاده‌ام بيامد ، بر حسين سخت بگير و او را از رفتن بازدار . در سرزمين خشك و بىحصار و بىآب . به فرستاده‌ام دستور داده‌ام با تو باشد و از تو جدا نگردد تا خبر بياورد كه دستور مرا اجرا كرده‌اى . و السّلام . همين كه حرّ نامه را بخواند ، نزد امام رفت و از او و يارانش خواست ، كه در همان سرزمين كه بدون آب و آبادى بود فرود آيند . حسين ( ع ) رو كرد به حرّ و گفت : مگر خود به ما نگفتى كه از بيراهه برويم ؟ حرّ گفت : بله ، من گفتم . اما اين نامهء امير عبيد اللّه بن زياد است كه به من دستور مىدهد شما را در همان جا كه نامه‌اش به من مىرسد نگه دارم . اين فرستادهء اوست كه گفته از من جدا نشود ، تا نظر وى اجرا گردد . در اين هنگام ، يزيد بن زياد بن مهاصر كندى كه يكى از ياران حسين ( ع ) بوده و قبل از رسيدن حرّ به كاروان امام از كوفه آمده بود ، به فرستادهء عبيد اللّه بن زياد نگريست و رو كرد به او و گفت : مادرت عزادارت شود . به چه كار آمده‌اى ؟ گفت : به كارى آمده‌ام كه اطاعت پيشوايم كرده‌ام و به بيعتم عمل كرده‌ام . پس يزيد بن مهاصر گفت : عصيان پروردگار كرده‌اى و اطاعت پيشواى خويش در كار هلاكت خويش ، و ننگ و جهنّم جسته‌اى و پيشواى تو چه پيشواى پليدى است كه خداى تعالى فرمايد : « و جعلنا هم ائمة يدعون الى النّار » يعنى آنها را پيشوايان قرار داديم كه به سوى جهنّم بخوانند . پيشواى تو چنين است . حرّ جماعت را وادار كرده بود در همان جا فرود آيند . امام حسين ( ع ) به او گفت : بگذارمان در يكى از اين