كرد كه آن آب است لذا از تپهء « صفا » رو به بيابان فرود آمده براى بدست آوردن آب شتابان در حال حركت بود تا اينكه اسماعيل از نظر وى مجدداً ناپديد شد و براى ديدن او به بالاى تپهء مروه رفت ضمناً نگاهى بسوى بيابان افكند و « سرابى » در ناحيهء صفا در نظر او نمايان شد لذا فوراً از مروه به طرف صفا سرازير شد و در بيابان به منظور تحصيل آب شتابان قدم برميداشت تا اينكه باز اسماعيل از نظر وى غائب گرديد و به بالاى تپهء صفا رفت و باسماعيل نگاه كرد و در اين حال نيز نگاهى به بيابان انداخت و سرابى كه آن را آب پنداشت در جانب « مروه » در نظر او جلوهگر شد و لذا از صفا فوراً به زير آمد و رو به بيابان گذاشت و هم چنان براى تحصيل آب پيش رفت تا اسماعيل از چشم او ناپديد گرديد و براى ديدن او به بالاى « مروه » رفت . . .
و همچنين تا هفت مرتبه ميان صفا و مروه آمد و شد كرد و در دفعه هفتم كه در بالاى « مروه » بود نگاهى به طرف اسماعيل افكند ديد ناگهان چشمهء آبى از زير پاى او بجوشش درآمده است و لذا فوراً با كمال مسرت به طرف اسماعيل روانه شد و مقدارى از شنهاى بيابان را در اطراف آب جمع كرد و مانع روان شدن آن در بيابان گرديد و به همين جهت « زمزم » ناميده شد « 1 » رفته رفته پرندگان و وحوش بيابان بر اطراف آن چشمه گرد آمدند .
اجتماع حيوانات در كنار آن چشمه توجه طائفه « جرهم » كه در « ذى المجاز » « عرفات » اقامت داشتند بسوى آن چشمه جلب كرد و به همين علت آنان بسوى آن چشمه آمده زنى را با پسرى كه از درخت براى خود سايبانى ترتيب داده بودند در كنار آن ديدند افراد قبيله جرهم از هاجر پرسيدند تو كيستى ؟ و بچه مناسبت با فرزندت اين بيابان را محل اقامت خود قرار دادهاى ؟ هاجر در جواب گفت من مملوك ابراهيم خليل الرحمن عليه السلام هستم و اين كودك هم فرزند او مىباشد و خداوند به آن حضرت امر فرموده است كه ما را در اين سرزمين اقامت دهد » آنان گفتند : آيا اجازه ميدهى كه ما هم در نزديكى شما ساكن گرديم ؟
هامش
( 1 ) چون كلمهء « زم » در لغت عرب به معناى بستن آمده است .