كه پدر خودشان را براى اقامهء نماز بفرستند و هنوز كه او زنده است در صدد فتنه انگيزى مىباشند ، براى همين فرمود : « دست برداريد كه شما همانند زنانى هستيد كه يوسف را به زندان فرستادند . » سپس على و فضل بن عباس را فراخواند و پس از وضو گرفتن ، با تكيه بر آنها به سوى مسجد حركت كرد ، در حالى كه از ضعف پاهايش بر زمين كشيده مىشد .
وقتى كه از منزل وارد مسجد شد ، ابوبكر را ديد كه در محراب ايستاده است . آن حضرت نزديك محراب رفت و با دست به ابوبكر اشاره كرد كه عقب برود . ابوبكر به عقب رفت و رسول خدا صلى الله عليه و آله در محراب ايستاد . او نماز را از همان جايى كه ابوبكر قطع كرده بود ، ادامه نداد ، بلكه نماز را از اول با تكبيرة الاحرام شروع كرد . « 1 »
درخواست دوات و كاغذ
شيخ مفيد در ارشاد مىنويسد : پس از آن كه رسول خدا صلى الله عليه و آله نماز را به جاى آورد ، به منزلش رفت . او به خاطر ناراحتى و خستگى بيهوش شد . در اين حال صداى گريه و زارى از جمعيتى كه داخل منزل آمده بودند ، برخاست . آن حضرت صلى الله عليه و آله پس از لحظاتى به هوش آمد و فرمود : دوات و كتف شترى ( كاغذى ) بياوريد تا چيزى براى شما بنويسم كه بعد از آن هيچ گاه ، گمراه نشويد !
يكى برخاست تا دنبال دوات و كاغذ برود كه پيامبر صلى الله عليه و آله دوباره بيهوش شد . عمر به او گفت :
برگرد ، زيرا او هذيان مىگويد ! « 2 » آن فرد برگشت و بعضى از حاضران گفتند : « إنّا للَّهو انا اليه راجعون » ،
هامش
( 1 ) . ارشاد ، ج 1 ، ص 182 - 183 ؛ شرح نهج البلاغه ، ابن ابى الحديد ، ج 9 ، ص 197 ؛ سيد مرتضى ، الشافى ، ج 2 ، ص 158 - 161 ؛ تلخيص الشافى ، ج 3 ، ص 28 - 32 ؛ المسترشد ، چاپ محمودى ، ص 118 - 146 ؛ طبرى در ج 3 ، ص 197 از عايشه روايت كرده است كه ابوبكر به نيابت از پيامبر صلى الله عليه و آله نماز خواند .
( 2 ) . همان ، ج 1 ، ص 184 . اين روايت را قبل از او ، هلالى حامدى در كتابش ، ج 2 ، ص 794 و نيشابورى در ايضاح ، ص 259 و طبرى در تاريخ خود به سه طريق از سعيد بن جبير از ابن عباس بدون ذكر نام عمر نقل كرده است . و مرحوم مجلسى آن را در بحارالانوار ، ج 30 ، ص 70 - 73 به پنج طريق از بخارى و به دو طريق از الجمع بين الصحيحين و به سه طريق از صحيح مسلم آورده است كه بعضى به جابر بن عبدللَّه انصارى اسناد داده شده و بقيه از ابن عباس روايت شده است . ابن ابىالحديد معتزلى در شرح نهج البلاغه ، ج 12 ، ص 20 - 21 ، از كتاب تاريخ بغداد ، تأليف احمد بن ابى طاهر بغدادى خراسانى ( 204 - 208 ه ق ) ، از ابن عباس روايت كرده است : در زمان خلافت عمر بر او وارد شدم . او گفت : پسر عمويت كه بزرگ خانوادهء شماست را در چه حالى ترك كردى و پيش من آمدى ؟ گفتم : در حالى او را ترك كردم كه با دلو خود از چاه براى نخلستانها آب مىكشيد و قرآن مىخواند . سپس پرسيد : اى عبدللَّه ، آيا هنوز هم به فكر خلافت هست ؟ گفتم : بله . پرسيد : آيا هنوز هم گمان مىكند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله او را نصب كرده است ؟ گفتم : بله ، و بالاتر اينكه از پدرم دربارهء آنچه او ادعا مىكند ، سؤال كردم . پدرم پاسخ داد : او راست مىگويد . عمر گفت : على نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله جايگاه والايى داشت ، ولى اين چيزى است كه حجتى را اثبات نمىكند و عذرى را بر طرف نمىنمايد . پيامبر صلى الله عليه و آله در زمانى ، جايگاه على عليه السلام را بالا مىبرد و هنگام وفاتش تصميم داشت كه به اسم وى براى جانشينى خود تصريح كند ، اما من از آن جلوگيرى كردم و اين به خاطر دلسوزى نسبت به اسلام و آگاهى به آن بود . نه ، به خدا قسم ، نمىبايست كه قريش بر امر حكومت مسلط شوند ، زيرا در اين صورت عربها در تمام نقاط عليه آنها طغيان مىكردند ! رسول خدا صلى الله عليه و آله هم فهميد كه من آنچه را كه در دل دارد فهميدهام ، لذا از بيان آن خوددارى كرد . و خداوند إبا دارد كه امضاء كند ، مگر آنچه را كه جارى شده است !