از طرف آنها به مدينه و اسلام آوردن آنها ، باعث شد كه أزدىها هم به فكر بيفتند و هيأتى را به سوى مدينه ارسال كنند .
آنها از ميان هيأت خود ، كم سن و سالترين فرد را انتخاب كردند تا حرف بزند . ابن عساكر با سند خود از عبدالرحمن بن عُبيد أزدى روايت مىكند : همراه صد نفر از قوم خودم بر رسول اللَّه صلى الله عليه و آله وارد شديم . وقتى كه به او نزديك شديم ، من كه از همه كم سن و سالتر بودم ، پيش رفتم و گفتم : أنعِم صباحاً يا محمّد ، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود : سلام مسلمانان به همديگر اين گونه نيست ، اگر با مسلمانى برخورد كردى ، بگو : السلام عليكم و رحمة اللَّه . پس گفتم : السلام عليك يا رسول اللَّه و رحمة اللَّه . او فرمود : و عليك السلام و رحمة اللَّه و بركاته .
سپس از من پرسيد : اسم تو چيست ؟ گفتم : من ابومعاويه عبدالعزّى هستم . فرمود : بلكه تو ابوراشد و عبدالرحمن هستى . سپس مرا در كنار خود نشانيد . آنگاه همگى اسلام آورديم .
آن حضرت در نامهاى براى آنها نوشت : « از محمد رسول اللَّه به كسانى كه اين نامه مرا مىخوانند :
هر كس شهادت بدهد كه لا إله الا اللَّه و محمد رسول اللَّه و نماز را بر پاى دارد ، در امان خدا و رسولش مىباشد و اين نامه را عباس بن عبدالمطلب نوشته است . » « 1 »
منع از اطاعت كوركورانه
ابن اسحاق ، خبر مربوط به سريهء علقمه مُدلجى به منطقهء ذى قَرَد « 2 » را از ابوسعيد خُدرى روايت كرده است . واقدى آن را در ماه ربيع الاول سال نهم به سوى ساحل شعيبه از سواحل مكه در كنار درياى حبشه دانسته است . در اين سريه سيصد نفر و از جمله ابوسعيد خُدرى و عبداللَّه بن حُذافهء سهمى حضور داشتند . علقمه با جنگى مواجه نشد و بازگشت . در اين ميان عدهاى از او اجازه خواستند كه برگردند . او به ايشان اجازه داد و عبداللَّه بن حذافهء سهمى را كه در ميانشان بود ، فرماندهء ايشان قرار داد .
او مردى شوخ طبع و مزّاح بود . از جمله شوخىهاى وى اين بود كه وقتى با همراهانش در منزلى اطراق كرده و آتش روشن كردند تا گرم شوند و غذا بپزند ، او به آنها گفت : مگر چنين نيست كه شما بايد از
هامش
( 1 ) . مكاتيب الرسول ، ج 2 ، ص 370 - 372 از كنز العمال ، ج 7 ، ص 17 به شمارهء 136 ، از ابن عساكر .
( 2 ) . سيرهء ابن اسحاق ، ج 4 ، ص 289 .