باعث شده بود كه آنها داراى جامعهاى بَدَوى و عقبمانده و هُرهرى مذهب باشند كه از اختلاط آداب و رسوم آيينهاى نصرانى و يهودى و مجوسى به وجود آمده بود و در جهل و بىخبرى خويش غوطهور بودند .
عشاير و قبايل بدوى كه داراى سطح زندگى پست و ضعيفى بودند ، از راه چپاولگرى و غارت اموال ديگران زندگى مىكردند و هيچ گونه امنيت و صلحى در ميان آنها نبود . حكمرانى از آن كسى بود كه غلبه پيدا مىكرد و سلطنت براى كسى بود كه آن را به چنگ مىآورد و به قول خودشان : « من عزّ بزّ » ، يعنى هر كسى عزّت و قوّت يابد ديگران را مىدرد و پاره پاره مىكند .
افتخار و فضيلت مردان به خونريزى بيشتر ، داشتن حميّت جاهليت ، كبر و غرور ، پيروى از ظالمان ، پايمال كردن حقوق مظلومان ، رقابت در تعدّى به ديگران ، قمار بازى ، شرابخوارى ، زنا ، خوردن گوشت مرده و خرماى خشكيده خلاصه مىشد .
زنان هم از تمام مزاياى اجتماعى محروم بودند و هيچ اراده و اختيارى از خود نداشتند و ارثى به آنها نمىرسيد و مردان بدون هيچ قيد و شرطى با آنها ازدواج مىكردند ، همانطور كه يهود و وثنىها اينچنين بودند . با اين وجود زنان به جلوهگرى مىپرداختند و كسانى را كه دوست داشتند به سوى خويش فرا مىخواندند و زنا و بىعفتى حتى در ميان زنان شوهردار رايج بود و از رفتارهاى عجيب آنها اين بود كه بعضى از آنها به هنگام طواف عريان مىشدند ، زيرا احرام پاكى نداشتند كه بپوشند .
فرزندان اعراب به پدرانشان نسبت داده مىشدند ، ولى به فرزندان صغير ، ارثى تعلق نمىگرفت و اولاد بزرگتر آن را تصاحب مىكردند حتى همسر متوفى جزو ارث به حساب مىآمد و فرزندان صغير - دختر يا پسر - و همسران ارث نمىبردند . بلى اگر متوفايى فقط فرزند صغيرى داشت ، ارث به او مىرسيد ؛ ولى زورمداران سرپرستى يتيم را به عهده مىگرفتند و اموالش را مىخوردند ، و اگر يتيم دختر مىبود با او ازدواج مىكردند و اموالش را تصاحب مىكردند و سپس او را طلاق داده و رها مىكردند . در اين صورت نه مالى داشت كه با آن زندگى را بگذراند و نه كسى راغب به ازدواج با آنها بود كه آنها را تأمين كند . يتيم شدن از گرفتارىهايى بود كه عدهء زيادى بدان مبتلا مىشدند ؛ زيرا جنگ و خونريزى دائماً در ميان آنها رايج بود و در نتيجه عدهء زيادى به قتل مىرسيدند .
از بدبختىهاى آنان اين بود كه گاهى خشكسالى و قحطى به سرزمينهاى بىآب و علف و خشك
تاريخ اسلام ( عصر پيامبر اعظم ص ) ( فارسى ) — صفحة 59
مساهمون: الشيخ محمد هادي اليوسفي الغروي
ص٥٩