تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اسلام ( عصر پيامبر اعظم ص ) ( فارسى ) — صفحة 510

مساهمون:

ص٥١٠
ابن وهب نقل كرده‌است : در حالى كه او در اطراف دمشق ، مشغول آماده كردن مقدمات لازم براى استقبال از قيصر بود ، به پيش او رفتم . قيصر در اين هنگام به سوى دمشق مىآمد تا به ديدن ايلياى قُدس برود حاجب وى ، مردى رومى بود . او به من گفت : نمىتوانى او را ببينى تا وقتى كه در فلان روز براى كارى خارج شود . براى همين دو يا سه روز پشت در كاخ انتظار كشيدم و در اين مدت حاجب از من دربارهء رسول الله صلى الله عليه و آله و دعوت وى سؤال مىكرد و من جوابش را مىدادم . در نتيجه دل او نرم مىشد تا جايى كه گريه‌اش مىگرفت و مىگفت : من انجيل را خوانده‌ام و تمام صفات اين پيامبر را در آن يافته‌ام . من به او ايمان دارم و او را تصديق مىكنم . بدين ترتيب حاجب به من احترام مىگذاشت و به خوبى از من پذيرايى مىكرد . روز خروج حارث فرا رسيد . او مىخواست كه به بلندىهاى جولان برود . پس از خروج در حالى كه تاج بر سرش بود بر تخت نشست . به من اجازه ورود داده شد . پيش رفتم و نامه رسول الله صلى الله عليه و آله را تقديم كردم . « 1 » طبرى از واقدى روايت مىكند كه در نامه نوشته شده بود : « سلامٌ على من اتبع الهدى ، درود و سلام بر كسى كه راه هدايت را پيش گيرد و به من ايمان بياورد . تو را دعوت مىكنم كه به خداى يكتا ايمان بياورى كه در اين صورت پادشاهى ات براى تو باقى مىماند » « 2 » ابن وهب مىگويد : او پس از خواندن ، نامه را پرت كرد و گفت : چه كسى مىتواند پادشاهى ام را از من بگيرد ؟ اگر او را بشناسم به تعقيبش مىروم ، اگر چه در يمن باشد ! سپس گفت : دربارهء لشكرهايى كه مىبينى به رئيس خود گزارش بده و بگو كه من به سوى او حركت خواهم كرد . سپس نامه‌اى به قيصر نوشت و او را از جريان باخبر كرد . هنگامى كه قيصر نامهء حارث را ديد ، براى او نوشت : به سوى او حركت مكن و او را به حال خود بگذار و در ايليا به من ملحق شو .
هامش
( 1 ) . الطبقات الكبرى ، ج 1 ، ص 261 و از المنتقى در بحارالانوار ، ج 20 ، ص 393 . ( 2 ) . تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 652 .