كرديم و شهادت داديم كه آنچه از سوى خداوند آوردهاى ، حقّ است ، پس به آنچه كه مىخواهى دستور بده . و آنچه از دارايى ما كه مىخواهى بردار و آنچه كه مىخواهى رها كن . به خدا قسم كه آنچه از دارايى من بردارى ، براى من محبوبتر از آن است كه برايم باقى مىگذارى ! و به خدا قسم كه اگر دستور دهى كه در اين دريا غوطه ور شويم ، اين كار را خواهيم كرد !
رسول اللّه صلى الله عليه و آله براى او دعاى خير كرد .
سپس سعد گفت : پدر و مادرم به فدايت ، به خدا قسم كه هيچ گاه از اين طريق نيامدهام و آن را نمىشناسم ، ولى ما كسانى را در مدينه باقى گذاشتهايم كه جنگجوتر از آنها نيسيتم و اگر مىدانستند كه جنگى پيش خواهد آمد ، در مدينه نمىماندند ، ولى ما خود را آماده مىكنيم و به مقابله با دشمن مىرويم . ما به هنگام جنگ مقاوم و دلير هستيم و اميدواريم كه خدا به وسيلهء ما چشمان تو را روشن كند . اگر ما در جنگ پيروز شديم كه تو را خوشحال كردهايم و اگر غير از آن پيش آمد ، بر مركب آمادهاى بنشين و به سرعت خود را به اقوام ما در مدينه برسان .
رسول اللّه صلى الله عليه و آله فرمود : خداوند چيزى غير از اين را اراده كرده است . گويى كه من محل كشته شدن ابوجهل و عتبة بن ربيعه و شيبة بن ربيعه و نُبيه و مُنبّه پسران حجّاج را مىبينم . همانا خداوند به من وعده داده است كه بر كاروان يا جنگ جويان قريش ظفر يابم و خداوند هيچ گاه خلف وعده نمىكند .
سپس رسول اللّه صلى الله عليه و آله دستور به حركت داد . آنان به راه افتادند تا شب به كنار چاههاى بدر رسيدند و در سمت كنارهء شامى ( شمالى ) اطراق كردند .
آمدن قريش
قريشيان نيز پيش آمدند تا در جهت كنارهء يمانى ( جنوبى ) چاههاى بدر اطراق كردند . آن ها غلامان خود را فرستادند تا آب بياورند . اصحاب رسول اللّه صلى الله عليه و آله آنها را دستگير كردند و پرسيدند : كى هستيد ؟ گفتند : ما از غلامان قريش هستيم . سؤال كردند : كاروان كجا است ؟
گفتند : اطلاعى از كاروان نداريم .
اصحاب شروع به كتك زدن آنها كردند . رسول اللّه صلى الله عليه و آله كه مشغول نماز بود ، از نماز فارغ شد و فرمود : اگر راست بگويند آنها را مىزنيد و اگر دروغ بگويند رهايشان مىكنيد ؟ ! آنها را پيش من