مضنونه ( گرانبها ) را حفر كن . گفتم : مضنونه چيست ؟ جوابى نداد و از نظرم غايب شد .
فرداى آن روز به خوابگاهم آمدم و خوابيدم . باز در خوابم آمد و گفت : زمزم را حفر كن . گفتم :
زمزم چيست ؟ گفت : آبى است كه هيچگاه تمام نمىشود و بدبو نمىگردد و حاجيان زيادى را سيراب مىكند و اين آب در جايى است كه كلاغ سفيد بال به آن نوك مىزند و در آنجا لانهء مورچهها است .
پس از آن كه منزلت و جايگاه زمزم برايش روشن شد و دانست كه رؤيايش صادقه است ، كلنگ خويش را برداشت و در حالى كه تنها فرزندش ، حارث بن عبدالمطلَّب به همراهش بود به مكان مشخص شده رفت و شروع به حفّارى نمود .
هنگام حفر چاه ، عبدالمطلّب به سنگهايى برخورد كرد كه چاه را با آن پر كرده بودند . به اين ترتيب قريشىها فهميدند كه عبدالمطلب به محل چاه آگاهى يافته است ؛ براى همين نزد وى آمدند و گفتند : اى عبدالمطلَّب ! اين چاه پدرمان اسماعيل است و ما هم در آن حقى داريم . بايد كه ما را هم با خويش شريك گردانى . او گفت : من از پيش خود اقدام به اين كار نكردهام ، بلكه بدان مأمور شدهام . و كسى را در حفر چاه به همكارى نگرفت .
تاريخ اسلام ( عصر پيامبر اعظم ص ) ( فارسى ) — صفحة 123
مساهمون: الشيخ محمد هادي اليوسفي الغروي
ص١٢٣