را از موضوعمان بازنداشته است » . اسماعيل به آنان گفت : « اى ياران من ! بدانيد درباره آنچه به شما مىگويم ، خداوند مرا بازخواست مىكند ؛ همچنانكه درباره مذهبى كه بدان معتقدم بازخواست مىشوم » .
آن گاه به آزادى كنيزان و بردههايش و محبوس بودن حيواناتش قسم خورد كه فقط به ولايت اميرمؤمنان ( ع ) و ائمه بزرگوار ( عليهم السلام ) اعتقاد دارد . سپس تكتك ائمه ( عليهم السلام ) را نام برد و به آنان اظهار محبت كرد و از دشمنانشان ابراز بيزارى نمود و اجازه نداد تا هيچكس ، آن حضرت ( ع ) را لعن و نفرين كند و اگر كسى چنين كارى مىكرد ، بر او لعنت مىفرستاد . . . .
ياران ما اطراف او حلقه زدند . اسماعيل از آنان سؤال مىكرد و آنان نيز از او سؤال مىكردند . سپس اسماعيل به آنان گفت : ما روز جمعه پس از اداى نماز جمعه در مسجد جامع ، با عمويم ، داوود ، برگشتيم . هنگامى كه به قبل از خانههاى ما و خانه خودش برسد ؛ درحالىكه راه خالى بود ، به ما گفت : قبل از آنكه خورشيد غروب كند ، هر كجا بوديد ، نزد من بياييد و نبايد هيچيك از شما ، مشغول كارى باشد و همه شما بايد از كارهايتان دست كشيده باشيد ؛ چراكه او جزيى از پرتو خاندان بنىهاشم است .
در پايان روز نزد او رفتيم ؛ درحالىكه اسماعيل به انتظار ما نشسته بود . سپس گفت : « فلان كارگر و فلان كارگر را برايم صدا بزنيد » . دو مرد كه وسايلشان همراهشان بود ، نزد او آمدند . سپس به ما رو كرد و گفت : « همه شما جمع شويد . الآن سوار شويد و با خودتان شتر را ببريد - او خدمتكارى سياه داشت كه معروف به جمل ( شتر ) بود . اگر او را براى بستن دجله مىبردند ، بهسبب قدرت زيادش ، آن را حتماً مىبست - آنگاه به نزد آن قبرى كه مردم شيفتهاش شدهاند و مىگويند قبر امام على ( ع ) است ، برويد تا آن را نبش كنيد و آخرين چيزى را كه در آن است ، براى من بياوريد » .
به آنجا رفتيم و گفتيم به آنچه اسماعيل به آن دستور داد ، خوب گوش
قبر الإمام علي ( ع ) وضريحه ( تاريخچه آستان مطهر امام على ( ع ) ) ( فارسى ) — صفحة 251
مساهمون: صلاح مهدى الفرطوسي
ص٢٥١