وارد شديم ، گفت : « تو همان شخصى هستى كه علم غيب مىداند ؟ » من در پاسخ گفتم : « فقط خدا ، علم غيب مىداند » . سپس گفت : « تو همان كسى هستى كه اين خراج براى او پيشفروش مىشود ؟ » گفتم : « اين خراج براى تو پيشفروش مىگردد » . منصور گفت : « آيا مىدانيد براى چه چيزى شما را به اينجا فرا خواندهام ؟ » گفتم : « نه » . منصور گفت : « تا خانههايتان را ويران كنم و در دلهايتان ترس و وحشت ايجاد كنم و درختان خرمايتان را قطع كنم و شما را بالاى كوه رها كنم ؛ بهگونهاى كه هيچيك از اهل حجاز و عراق به شما نزديك نشوند ؛ چراكه آنان براى شما سبب فسادند » . به او گفتم : « اى اميرمؤمنان ! به سليمان ( ع ) نعمت و قدرت ارزانى شد و سپاسگزارى كرد . ايوب ( ع ) دچار مصيبت و امتحان گرديد و صبر كرد و به يوسف ( ع ) ستم شد . اما عفو كرد . تو از نسل اين پيامبرانى » . منصور لبخندى زد و گفت : « آنچه را گفته بودم ، تكرار كردم : شخصى چون تو بايد رهبر قوم خود باشد . شما را بخشيدم و به شما سرزمينهاى مردم بصره را خواهم داد . . . . كدام سرزمين نزد تو دوستداشتنىتر است ؟ به خدا قسم صله رحمم را درباره شما بهجا مىآورم » . ما گفتيم : « مدينه » . پس ما را به مدينه فرستاد و روزى خداوند ، كفايت مىكند » . « 1 »
اگرچه « جندى » به منبع اين روايت اشاره نكرده است . اما خبر آن ، روايتهاى گذشته را تقويت مىكند . البته منبع آن روايت را مطالعه نكردهام و اين بدان معنا نيست كه جندى آن روايت را براساس تصور خود ، بافته يا ساخته است . محمدجواد فخرالدين ، در كتاب « تاريخ النجف حتي نهاية العصر العباسي » ، مىگويد : « امام صادق ( ع ) در زمان ابوجعفر منصور به عراق آمد و . . . را زيارت كرد » . « 2 » محمدجواد فخرالدين با استناد به روايت ابنمشهدى كه آن را در صفحات بعدى اين پژوهش خواهيم آورد ، اين روايت را در كتاب خود ذكر كرده است .
هامش
( 1 ) . ر . ك : الامام الصادق ( ع ) ، عبدالحليم الجندي ، صص 74 و 75 .
( 2 ) . ر . ك : تاريخ النجف حتى نهاية العصر العباسي ، محمد جواد فخرالديني ، ص 213 .