يعنى بليس : يعنى خر گريخته كه گاو تن ديده ، نه گوهر نفيس و نه شاه ، ابليس است كه سجدهء آدم نكرد .
( ( 3586 ) ) از ره پنهان ز عينين پسر * مىكشيد آبى نخيل آن پدر
ن 1217 15 - ك 405 1
عينين پسر : دانش و كُنش ، يا گفتار و رفتار .
تن ز اجزاى جهان دزديده اى
پاره پاره زين و آن ببريده اى
ن ندارد - ك 405 6
اجزاى جهان : اولى است از زمين .
پاره پاره : صحيح است ، نه « پايه پايه » .
كالهء دزديده نبود پايدار
ليك آرد دزد را تا پاى دار
ن ندارد - ك 405 6
ليك آرد : استثنا از ذمّ بما يشبه المدح ، از محسّنات است . و ايضاً تجنيس القافيه .
( ( 3593 ) ) عاريه است اين كم همى بايد فشارد * كانچه بگرفتى همى بايد گزارد
ن 1217 22 - ك 405 7
كم : برادرِ كيف
( ( 3594 ) ) جز نفخت كآن ز وهّاب آمدست * روح را باش آن دگرها بىهدست
ن 1218 1 - ك 405 7 جز * ( نَفَخْتُ فِيه مِنْ رُوحِي : 15 : 29 ( 1 ) كه مجرّد است و كاهش ندارد و انور و اصفى و اكمل و ابهى گردد به موت .
( ( 3596 ) ) حبّذا كاريز اصل چيزها * فارغت آرد ازين كاريزها
ن 1218 9 - ك 405 14
حبذا كاريز : عقل بسيط صاحب ملكهء اتصال به ينبوع آب حيات ابدى و معارف سرمدى .
( ( 3597 ) ) تو ز صد ينبوع شربت مىكشى * هر چه ز آن صد كم شود كاهد خوشى
ن 1218 10 - ك 405 14
كاهد : خوشى ناقص شود .
هامش
( 1 ) قرآن كريم ، سورهء حجر ، آيهء 29 . .