تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح مثنوى — صفحة 381

مساهمون:

ص٣٨١
اعلى - كه انسان كامل است - لطيفهء قلبيّه و لطيفهء عقليّه ، و لطيفهء روحيّه و لطيفهء سريّه و لطيفهء خفويّه و لطيفهء اخفويّه ، به حذف نفسيّه كه در آن ظلمت است ، اين به لسان صوفيه . و به لسان قرآن شجرهء مباركه و زجاجه ، و مصباح و كوكب درّى ، و نار و نور على نور .
( ( 2148 ) ) تا كشى خندان و خوش بار حرج * از پى اَلصَّبرُ مِفتاحُ الفَرَج
ن 1148 5 - ك 384 16 حرج : تنگى .
( ( 2149 ) ) چون بسازى با خسىّ اين خسان * با روان انبيا گردى روان
ن ندارد - ك 384 17 با روان انبيا گردى روان : اصح است از آن چه در نسخهء ديگر است . و جناس دارد . كه روانِ اوّل روح ، و روان دوم از رفتن مشتق است .
( ( 2151 ) ) چون مراد و حكم يزدان غفور * بود در قدمت تجلَّى و ظهور
ن 1148 8 - ك 384 19 در قدمت : يعنى در قديم .
( ( 2152 ) ) بىضدّى مر ضدّ را نتوان نمود * و ان شه بىمثل را ضدّى نبود
ن 1148 9 - ك 384 19 بىضدّى مر ضدّ را : چون كه فرمود بايد متأسّى و پيرو انبيا بود ، مىفرمايد كه هر يك در مقابل ، موذى داشته‌اند . پس ولىّ چگونه نداشته باشد ؟ چه زن موذيه و چه مرد موذى و ظهور هر چيز هم به ضدّ است ، كه الاشياء تستبان بأضدادها . و حق را ضدّ نبود ، خليفه براى خود موجود ساخت ، و از براى او ضدّ قرار داد - دورةً فدورةً . و مدار ظهور حق بر خليفه است .
ظهور تو به من است و وجود من از تو فَلَستَ تَظهَرُ لَولاىَ لَم أكُن لَولاكَ اگر چه آينهء روى جان فزاى تواند همه عقول و نفوس و عناصر و افلاك ولى كسى ننمايد ترا چنان كه تويى بجز دل من مسكين بىدل غمناك
( ( 2153 ) ) پس خليفه ساخت صاحب سينه اى * تا بود شاهيش را آيينه اى
ن 1148 11 - ك 384 20 صاحب سينه : يعنى صاحب سينهء سينايى و دل عرش مجيدى بىكران در سنايى .
( ( 2160 ) ) چون درازى جنگ آمد ناخوشش * فيصل آن هر دو آمد آتشش
ن 1148 18 - ك 384 23
شرح مثنوى — صفحة 381 | مصطفى بروجردى / ملا هادي السبزواري