تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح مثنوى — صفحة 327

مساهمون:

ص٣٢٧
( ( 1491 ) ) هست او مقراض احقاد و جدال * قاطع جنگ دو خصم و قيل و قال
ن 1116 12 - ك 374 32 احقاد : جمع حقد ، به حاء مهمله و قاف كينه .
( ( 1494 ) ) ور ترازو نيست گر افزون دهيس * از قسم راضى نگردد ز ابلهيش
ن 1116 15 - ك 374 34 از قسم : يعنى افزون دهى از قسمت و بهره اش از تو . راضى نگردد ز ابلهيش : و در بعض نسخ به همين قافيه بيت ديگر است ، گويا بدل اين بوده و زايد است
( ( 1499 ) ) آن قسم بر جسم احمد راند حق * آنچ فرمودست اُقسم بالشفق
ن 1116 20 - ك 374 37 اقسم بالشفق : آيهء شريفه « لا » دارد . ولى چون اثبات قسم ، مراد است و لا از آن مفصول است و رد بر قول و اعتقاد كفار است ، اقسم اقتباس كرده . و در بعض نسخ « كلا و الشفق » است ، غلط است ، كه در قرآن نيست . بلى در جايى ديگر كَلَّا وَالقَمَر است ، و تأويل به جسم احمد ( ص ) شده ، كه چنان كه شفق حاكى از جسم خورشيد است ، جسم احمد حاكى از نور الله است ، كه مصداق مَن رَءاه فَقَد رَأَى الله است .
( ( 1502 ) ) اى تو كرده ظلمها چون خوش دلى * از تقاضاى مكافى غافلى
ن 1117 1 - ك 374 38 مكافى : مُجازى . وصفِ حق - تعالى - است . يعنى مكافات كننده و جزا دهنده .
( ( 1505 ) ) ليك محبوسى براى آن حقوق * اندك اندك عذر مىخواه از عقوق
ن 1117 4 - ك 375 1 عقوق : خلاف بِرّ و نيكى .
( ( 1509 ) ) يا به زخم درّه او را ده جزا * آن چنانك راى تو بيند سزا
ن 1117 8 - ك 375 4 درّه : تازيانه ، به كسر دال . و در فارسى به ضم ، به اين معنى نوشته‌اند . راى تو بيند : چون تعزير منوط به رأى حاكم است و تعيينى ندارد .
( ( 1510 ) ) كان كه از زجر تو ميرد در دمار * بر تو تاوان نيست آن باشد جبار
ن 1117 9 - ك 375 4 جبار : تلافى و شكسته بندى . و از اسماء خداست جبّار و جابر و جابر العظم الكسير .