خطاب : خطاب تكوينى باشد كه نفس انسانيه مصداق كن حيّاً باشد از خدا .
( ( 4690 ) ) كم ز بادى نى شد از امر كن * در رحم طاوس و مرغ خوش سخن
ن 615 16 - ك 213 3
كم ز بادى نى : چون در مرغها جزء هوايى غالب است در ماده آنها باد استعمال فرمود و امر كُن امر فعلى است كه وجود منبسط مشيت متعلقه به ماهياتست .
كم ز نارى نيست كز امر سلام
گلستان شد بر خليل خوش كلام
ن ندارد - ك 213 3
سلام : اسم حق است و به مقام تسليم خليل اشارتست كه همه قسم نار را سالم مىكند .
كم ز چوبى نيست در دفع عدو
كه شد اژدرهاى منكر ز امر هو
ن ندارد - ك 213 4
كم ز چوبى : قهاريت است بر ديو و عدو .
( ( 4691 ) ) كم ز كوه سنگ نبود كز ولاد * ناقه اى كان ناقه ناقه زاد زاد
ن 615 17 - ك 213 4
ناقه زاد : يعنى به امر حق از سنگ ناقه پديد آمد و اين به تصرف در حواس نبود چه از آن ناقه ناقه ديگر زاد .
( ( 4692 ) ) زين همه بگذر نه آن مايهء عدم * عالمم زاد و بزايد دم به دم
ن 615 18 - ك 213 5
مايهء عدم : يعنى ماده كل كه مادة المواد گويند و خلاصه اين ابيات تنظير آن ماده و علت قابلى است كه آن مدهوش باشد به اين مواد مخصوصه و مادهء كليه و تنظير آن علت فاعلى است كه انصلاى وصال باشد از معشوق حقيقى در كسوت معشوق مجازى به اين علل فاعليه كه خطابات حقه و اوامر الهيهاند به احياء .
آن سميعى تو و ان اصغاى تو
و ان تبسمهاى جان افزاى تو
ن ندارد - ك 213 10
اصغا : گوش دادن .
( ( 4700 ) ) آن نيوشيدن كم و بيش مرا * عشوهء جان بد انديش مرا
ك 213 11 عشوهء جان : عشوه در عربى گمرهى و امر مشتبه .