عن الحق را كه :
ان الكلام لفى الفؤاد و انما
جعل اللسان على الفؤاد دليلًا
پس عالم صورت همه ظهورات عالم معنى است و مستغرق است در آن ، و عالم حس منغمر است در عالم عقل . بلكه چنان كه در وقتى كه الفاظ را مرايى معنى قرار دهى همه ادراك معنى باشد ، همچنين هر گاه عبارات كونيّه مرايى لحاظ معانى امريّه باشند ، درك نكنى مگر عالم معنى را . و عقول نسايم عالم قدسند . و از اينجاست كه روح را « نسمه » گفتهاند . و از اسماء الله است « يا بارئ النسم » .
( ( 1286 ) ) چشم حس اسب است و نور حق سوار * بىسواره اسب خود نايد به كار
ن 260 17 - ك 99 3
چشم حس اسب است : مراد مطلق مشاعر ظاهره و مدارك باطنهء جزئيه است ، كه اگر مسخّر عقل باشند ، مانند ستوران رام خواهند بود ، و الَّا چون مركب چموش ، چنان كه فرمايد :
( ( 1287 ) ) پس ادب كن اسب را از خوى بد * ور نه پيش شاه باشد اسب رد
ن 260 18 - ك 99 4
پس ادب كن اسب را : يعنى رياضت بده .
( ( 1293 ) ) نور حس را نور حق تزيين بود * معنى نور على نور اين بود
ن 261 2 - ك 99 7 معنى نور : يعنى در آيهء نور واقع است كه * ( نُورٌ عَلى نُورٍ يَهْدِي الله لِنُورِه مَنْ يَشاءُ 24 : 35 ( 1 ) . و معنيش اين است كه مدارك جزئيّه بايد ابدال شوند و نورى گردند ، تا عقل نور على نور شود . و همچنين عقل بالفعل عملى ، عقل بالفعل علمى شود ، و عقل بالفعل عقل مستفاد شود تا نور على نور شود * ( يَكادُ زَيْتُها يُضِيءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْه نارٌ 24 : 35 ( 2 ) شود ، كه نار عالم قدس عقل كلى است . و همچنين لطيفهء سريّه ، لطيفهء خفويه شود تا نور الله شود * ( يَهْدِي الله لِنُورِه مَنْ يَشاءُ 24 : 35 ( 3 ) .
( ( 1294 ) ) نور حسى مىكشد سوى ثرى * نور حقش مىبرد سوى على
ن 261 3 - ك 99 7
ثرى : خاك .
( ( 1300 ) ) اين جهان چون خس بدست باد غيب * عاجزى پيشه گرفت و دار غيب
ن 261 9 - ك 99 10
عاجزى پيشه : يعنى جهان و جهانيان پيش قدرت حق كالميّت بين يدى الغسّال مىباشند . چگونه
هامش
( 1 ) قرآن كريم ، سورهء نور ، آيهء 35 . .
( 2 ) قرآن كريم ، همان آيه . .
( 3 ) قرآن كريم ، همان آيه . .