تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح مثنوى — صفحة 261

مساهمون:

ص٢٦١
( ( 711 ) ) پرتو عقلست آن بر حس تو * عاريت ميدان ذهب بر مس تو

ن 234 5 - ك 90 17 پرتو عقل است : بلكه پرتو حق است ، چه ، فرموده : * ( وَنَفَخْتُ فِيه مِنْ رُوحِي 15 : 29 ( 1 ) .

( ( 714 ) ) اندك اندك مىستاند آن جمال * اندك اندك خشك مىگردد نهان
ن 234 8 - ك 90 19 اندك : چنان كه طريقهء اشراق را گفتيم .
( ( 715 ) ) رو نعمّره ننكَّسه بخوان * دل طلب كن دل منه بر استخوان
ن 234 9 - ك 90 19 دل طلب كن : يعنى تن بيگانه است از تو ، چه ، ذات تو دلِ معنويست و جان است و باطن ذات تو و معنى معنى تو ، جانان است .
( ( 718 ) ) آن يكى را تو ندانى از قياس * بندگى كن ژاژ كم خا ناشناس
ن 234 12 - ك 90 21 ناشناس : اى ناشناس ، حرف ندا ساقط شده .
( ( 719 ) ) معنى تو صورت است و عاريت * بر مناسب شادى و بر قافيت
ن 234 13 - ك 90 21 معنى تو : مقام نفسيت تو . بر مناسب شادى : خطاب است ، يعنى خواهش نفسانى دارى بر مناسب طبيعت ، و بر تابع قفايت شاد هستى ، و بر غير مناسب طبع ، غمناك . و « قافى » اسم فاعل از قَفا يَقفُو ، يعنى تَبعِ يَتبَعُ ، يا قافيه به معنى قفا باشد ، و مرجع اين نيز تابعيت است .
( ( 722 ) ) كور را قسمت خيال غم فزاست * بهرهء چشم اين خيالات فناست
ن 234 16 - ك 90 23 بهرهء چشم : يعنى بهرهء آن چشم كور بجاى اضواء و الوان و اشكال و ساير ديدنيها ، خيالات و دعابات متخيلهء آن كور است .
( ( 723 ) ) حرف قرآن ضريران معدنند * خر نبينند و به پالان بر زنند
ن 234 17 - ك 90 23 حرف : يعنى قشر را كوران ، محالَّند ، و معنى و بطن و مطَّلعِ او را بصيران مجاليند . خر نبينند : يعنى مثل آنان كه به همين لغت و صرف و نحو قرآن همت بگمارند و به همين قدر از دانش او مشعوف باشند و از بطن و مطلع او بىنصيب باشند ، بلكه ما وراى مفهوم خود را منكر باشند ، مثل كسانى است كه از جاندار ، به لباس او قانع باشند . و اگر چه اين تمثيل در نظر ارباب عقول متعارفه ، خالى از سوء ادبى نيست ، ولى در نظر عشّاق او خر ، خور مىنمايد ، كه اثر قلم صنع اوست ، بلكه مظهر سميع بصير و مدرك خبير است .
هامش
( 1 ) قرآن كريم ، سورهء ص ، آيه 72 . .
شرح مثنوى — صفحة 261 | مصطفى بروجردى / ملا هادي السبزواري