( ( 600 ) ) صبر از ايمان بيايد سر كله * حيث لا صبر فلا ايمان له
ن 229 2 - ك 88 29 حيث لا صبر : حديث چنين است : مَن لا صَبرَ . . . ( 1 ) . گفتيم هر چه آيد از بلايا ، تا توانى شاكر يعنى فرحناك باش ، و اگر نتوانى راضى باش يعنى آن و مقابل آن متساوى باشد و اگر نتوانى ، بارى ، صابر باش ، و دون اين كفر طريقت است .
( ( 604 ) ) كاندرين يك شخص هر دو فعل هست * گاه ماهى باشد او و گاه شست
ن 229 6 - ك 88 31
گاه ماهى : يعنى حوت .
باشد او و گاه شست : وام . و در بعض نسخ « گاه ماهى » يعنى قمرى باشد و « گاهى شب است » .
اول ابلغ است لفظاً ، و دوم معنىً .
( ( 606 ) ) گفت يزدانت فمنكم مؤمن * باز منكم كافر گبر كهن
ن 229 8 - ك 88 32
فمنكم مؤمن : به ظاهر اين بيت الحاقى است و در بعض نسخ نيست .
( ( 607 ) ) همچو گاوى نيمهء چپّش سياه * نيمهء ديگر سپيد همچو ماه
ن 229 9 - ك 88 33
سياه : مقام طبيعت و لوازمش از انسان .
نيمهء ديگر سپيد : مقام روح الله از انسان است . در اخبار است كه خدا را ملكى است ، نيمش از برف و نيمش از آتش . و روحانيت تو نيز چنين است : نيمِ عالى ، انسان كامل كه روحانى است ، نور و نار وادى قدس است . و نيم سافل ، كه جسم و جسمانى و طبع افسرده ، منجمد است ، ظلمت و برف و جمد است .
( ( 608 ) ) هر كه اين نيمه ببيند رد كند * هر كه آن نيمه ببيند گد كند
ن 229 10 - ك 88 33
گد : ( به گاف فارسى ) گدايى يعنى سپيدى دل و فيروزى از او گدايى كند .
( ( 612 ) ) تو مكانى اصل تو در لا مكان * اين دكان بر بند و بگشا آن دكان
ن 229 14 - ك 88 36
تو مكانى : به ياء نسبت ، يعنى تو كه انسان طبيعى بشرى باشى ، مكانى هستى ، و اصل تو كه انسان ملكوتى است ، لا مكانى و مجرّد است ، چه جاى انسان جبروتى و الهى كه تجرد تام را اين انسان حكيم الهى و عارف ربّانى دارد .
( ( 617 ) ) چون مگس حاضر شود در هر طعام * از وقاحت بىصلا و بىسلام
ن 229 20 - ك 89 1
وقاحت : بىحيايى .
هامش
( 1 ) رسالهء قُشيريه ، ص 85 . .