( ( 495 ) ) هين مشو غرّه بدان گفتِ حزين * بار بر گاوست و بر گردون حنين
ن 224 4 - ك 87 7
گردون : مراد اينجا گردونى است كه به گاو بندند و خرمن به آن بكوبند و نحو اين . و « حنين » صوت اوست . پس كلال و تعب را گاو دارد كه جان دارد . و آن گردون ، قوت لامسه و غيرها ندارد .
( ( 501 ) ) گر به دل در تافتى گفتِ لبش * ذرّه ذرّه گشته بودى قالبش
ن 224 10 - ك 87 11
ذره ذره گشته بودى قالبش : چگونه چنين نباشد و حال آن كه هر چند به كُنه او نمىرسد ، ولى چون به دل الله گويد و بداند كه او صِرفِ وجود است كه دارا است وجوداتِ همهء قوى و طبايع و مجرّدات مرسله و متعلَّقه را ، و آغاز همه از او ، و انجام همه به او ، و تام و فوق التّمام است ، و غير متناهى شِدّى است در نوريت حقيقية ، و فوق غير متناهى مدّى و عدّى است ، چنان كه شيخ فريد الدين - قدس سرّه - گويد :
اى خداى بىنهايت جز تو كيست
چون تويى بىحد و غايت جز تو كيست
هيچ چيز از بىنهايت بىشكى
چون برون نايد كجا ماند يكى
و بداند كه وجود حقيقى كه در همه سارى ، از همه عارى است ، عين حيات و علم و اراده و قدرت و نور و محبّت و ساير صفات كماليّه است ، پس در حال ذكر ، نورى شد مطلق ، و وجودى شد بىنهايت ، متّصف به اوصاف مذكور ، به قدر دانش و بينش ، و تجلَّى نور به حسب قابل و قالب در نظر شهود او فانى است ، در آن حال . پس چه خواهد بود اگر تجلَّى اعظم شود بر او و استدامت و استقامت در ذكر پيدا باشد . آدمى موجود بىنهايت در وجود و در كمال وجود را و آن چه را تصور كند از خود مىرسد . مثلًا زمان ، متناهى است ، چه ، ماضى و مستقبل معدومند . و آن چه موجود است ، آن سيّال است . و زمان غير متناهى - كه عقل مىرسد - در وجود خود اوست .
( ( 502 ) ) نام ديوى ره برد در ساحرى * تو بنام حق پشيزى مىپرى ؟
ن 224 11 - ك 87 11
نام : ( به سكون ) نه به اضافه ، يعنى نام حق .
تو بنام : مجرّد لفظ .
مىپرى : مستقبل از پريدن ، ( به پا ، فارسى ) ، استفهام انكارى است .
( ( 504 ) ) روستايى شد در آخر سوى گاو * گاو را مىجست شب ، آن كنج كاو
ن 224 14 - ك 87 13
كنج : به ضم كاف .
كاو : به كافِ عربى .
( ( 509 ) ) كه لو انزلنا كتاباً للجبل * لا نصدع ثم انقطع ثم ارتحل
ن 224 19 - ك 87 16 كه لو انزلنا : اقتباس است از آيهء شريفه : * ( لَوْ أَنْزَلْنا هذَا اَلْقُرْءانَ عَلى جَبَلٍ لَرَأَيْتَه خاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْيَةِ الله 59 : 21 ( 1 ) . يعنى اگر نازل كنيم اين قرآن را بر كوهى هر آينه خواهى ديد او را خاشع و شكافته
هامش
( 1 ) قرآن كريم ، سورهء حشر ، آيهء 21 . .