حمالشان : يعنى نورى است جذّاب و خطَّاف ايشان به اوج جبروت و فناء لاهوت .
احمالشان : احمال جمع حمل . يعنى بار .
( ( 3448 ) ) گفت ايزد يحمل اسفاره * بار باشد علم كآن نبود ز هو
ن 170 16 - ك 68 13 گفت ايزد : در حق يهود كه مثل حمارند . يحمل اسفاره : ( 1 ) يعنى نصيبش كشيدن سنگينى كتابهاست و از مضامين اطلاع ندارد .
( ( 3449 ) ) علم كان نبود ز هو بىواسطه * آن نپايد همچو رنگ ماشطه
ن 170 17 - ك 68 14
بىواسطه : سابق نقل كرديم از ابا يزيد كه فرموده : اَخَذتُم عِلمُكُم مَيَّتاً . . .
ماشطه : و مشاطه آن كه آرايش مىكند عروس را ، خصوصاً موى را شانه مىكشد ، چه ، ماشطه از مشط مأخوذ است ، كه عرب شانه را مشط گويد . و رنگ ماشطه مثل رنگ غازه ماليدن و غير آن .
( ( 3450 ) ) ليك چون اين بار را نيكو كشى * بار بر گيرند و بخشندت خوشى
ن 170 18 - ك 68 14
ليك چون : يعنى علم كسبى را اگر به شرايط مزاول باشى علم اليقينِ مؤدى به عين اليقين و حق اليقين شود .
( ( 3451 ) ) هين بكش بهر خدا اين بار علم * تا شوى راكب تو بر رهوار علم
ن 170 19 - ك 68 15
هين بكش : اگر بهر خدا باشد - چنان كه در بعض نسخ است - امر است . و اگر بهر هوا باشد - چنان كه در بعض نسخ است - مكش باشد ، به صيغهء نهى .
( ( 3453 ) ) از هواها كى رهى بىجام هو * اى ز هو قانع شده با نام هو
ن 170 21 - ك 68 16
با نام هو : كه محض ايمان به غيب باشد مگر وجودت نام « هو » شده باشد كه در اخبار ائمه وارد است كه : نَحنُ الأَسماءُ الحُسنى كه آن ايمان عيانى خواهد بود .
( ( 3454 ) ) از صفت وز نام چه زايد خيال * و آن خيالش هست دلال وصال
ن 171 1 - ك 68 17
از صفت وز نام : يعنى مجرد مفهوم اينها .
( ( 3455 ) ) ديدهء دلال بىمدلول هيچ * تا نباشد جاده نبود غول هيچ
ن 171 2 - ك 68 17
غول : مطلق راه زن . و مراد آن است كه لازم به ملزوم نشود .
( ( 3457 ) ) اسم خواندى رو مسمى را بجو * مه به بالا دان نه اندر آب جو
ن 171 4 - ك 68 18
هامش
( 1 ) اقتباس از قرآن كريم ، سورهء جمعه ، آيهء 5 .