تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاتم النبيين ( ص ) ( خاتم پيامبران ص ) ( فارسى ) — صفحة 165

مساهمون:

ص١٦٥
زبان راند . سپس برخاست و دو ركعت نماز به جاى آورد . آنگاه به مصعب و اسعد گفت : « پشت سر من مردى است كه اگر از شما پيروى كند ، هيچ‌كس از قوم او با وى مخالفت نخواهد كرد و همه در پى او خواهند آمد . من او را كه سعد بن معاذ است هم اينك آمد به سراغ شما خواهم فرستاد . پس از آن اسيد برخاست ، نيزهء خود را برداشت و به سوى سعد و خاندان او در حالى كه گرد همديگر نشسته بودند رفت . هنگامى كه سعد بن معاذ اسيد را مشاهده كرد كه به سوى آنان برمىگردد [ خطاب به اطرافيان خود ] گفت : « به خداوند سوگند ياد مىكنم كه اسيد با چهره‌اى متفاوت با آنچه از حضور شما رفته بود باز مىگردد » . هنگامى كه اسيد به ميان آنان بازگشت در كنار آن جمع ايستاد و سعد او را مخاطب قرار داد كه « چه كردى ؟ » او پاسخ گفت : « با آن دو مرد سخن گفتم و بر آنان هيچ ايرادى نيافتم . من آن دو را از كار خود نهى كردم و آنان گفتند : « هرچه تو دوست بدارى انجام مىدهيم » . همچنين گويا بنى حارثه به سراغ اسعد بن زراره رفته‌اند تا او را بكشند و اين بدان خاطر است كه از اين آگاهى يافته‌اند كه او پسر خالهء توست » . راوى مىگويد : در پى اين سخنان سعد بن معاذ در حالى كه خشمگين و از آنچه اسيد در مورد قصد بنى حارثه گفت بيمناك بود بسرعت برخاست ، نيزه‌اش را به دست گرفت و [ خطاب به اسيد ] گفت : « به خدا سوگند مىبينيم كه كارى از پيش نبرده‌اى » . بدين ترتيب سعد به سوى آن دو حركت كرد و چون آنان را در جاى خود و در كمال آرامش نشسته ديد دريافت كه اسيد [ با اين حيله‌اى كه به كار برده ] قصد آن داشته تا سعد را وادار به شنيدن سخنان آن دو مسلمان سازد . وى به همين سبب به دشنامگويى آن دو ايستاد و سپس خطاب به اسعد بن زراره گفت : « اى ابو امامه به خدا سوگند ، اگر آن خويشاوندى ميان من و تو نبود از من چنين برخوردى نمىديدى . آيا در خانهء ما بدانچه آن را دوست نداريم ما را غافلگير مىكنى ؟ راوى چنين ادامه مىدهد : [ از آنجا كه ] قبلا اسعد بن زراره به مصعب گفته