خواست و هردو با هم خوردند . هم فرمود آب وضو آوردند و آن دو با همديگر وضو ساختند .
باز فرمود خوشبوكننده آوردند . حجاج با دست خود او را خوشبو ساخت و او را با گراميداشت بازگرداند .
پس ، از حسن پرسيدند : لبهاى خود را به چه حركت مىدادى ؟ گفت : مىگفتم : « يا غايتى عند دعوتى و يا عدّتى فى شدّتى و يا وليّى فى نعمتى و يا الهى و إله ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و الاسباط و موسى و عيسى و محمّد ، و يا ربّ كهيعص و طه و يس و ربّ القرآن العظيم اصرف عنّى شرّ الحجّاج و معرّته و ارزقنى مودّته و رحمته » « 1 » .
راوى اين خبر گفته است : من هيچ در سختىاى اين دعا را نخواندم مگر اينكه گشايش حاصل گشت .
وليد بن عبد الملك به صالح بن عثمان مرى ، كارگزار خود در مدينه نوشت كه حسن بصرى را - كه در زندان وى بود - از زندان بيرون آور و در مسجد پيامبر صلّى اللّه عليه و إله بر او پانصد تازيانه بزن . صالح بن عثمان او را از زندان بيرون آورد و روانهء مسجد ساخت . مردم گرد آمدند . صالح بر منبر رفت تا حكم را براى مردم بخواند كه ناگاه على بن حسن وارد شد . مردم براى او راه گشودند تا خود را به حسن رساند و به او گفت : اى عموزاده ، مترس و دعاى گرفتارى را بخوان . پرسيد : اى عموزاده ، آن دعا چيست ؟ گفت : بگو : « لا إله الّا اللّه الحليم الكريم العلىّ العظيم سبحان اللّه ربّ السّموات السّبع و ربّ العرش العظيم و الحمد للّه ربّ العالمين » . پس على بن حسن بازگشت و حسن نيز همچنان اين دعا را تكرار مىكرد . چون صالح از منبر به زير آمد گفت : گمان مىبرم كه او به ستم به زندان افتاده است ؛ كيفر او را به وقتى ديگر اندازيد ، تا در اينباره از امير مؤمنان نظر خواهم . پس كيفر او را به تأخير انداختند و صالح بن عثمان نيز دربارهء حسن نامه نگاشت و از آن سوى نامهء آزادى او را نوشتند .
از عطاء نقل شده كه گفته است : همراه گروهى به سرزمين روم روانه شدم . يكى از همراهان از اسب فروافتاد ؛ استخوان ران وى شكست و نمىتوانستند او را با خود ببرند . پس اسب وى را در نزدش بستند و اندكى آب و توشه نيز براى وى گذاشتند . چون پشت كردند و رفتند كسى نزد او آمد و گفت : دست خود را بر جايى كه درد مىكند بگذار و بگو :
فَإِنْ تَوَلَّوْا
هامش
( 1 ) . خبر را بنگريد در : الفرج بعد الشدة ، ج 1 ، ص 48 ، با تفاوتى اندك - ت .