ميان بسته ، آهنگ رسول خدا ( ص ) و گروهى از صحابه او در خانهاى نزديك صفا كرد كه شنيده بود آنجا گرد هم آمدهاند . در راه كسى با او برخورد كرد و پرسيد :
- عمر ، كجا مىروى ؟
پاسخ داد : آهنگ محمد دارم تا او را بكشم ، اين سبكسرى كه وحدت قريش را بر هم زده ، خام انديشان آنان را به سفاهت كشانده ، از دين آنها عيبجويى كرده ، و خدايان ايشان را دشنام گفته است .
آن مرد به او گفت :
- اى عمر ، به خود مغرور شدهاى ! آيا گمان دارى فرزندان عبد مناف تو را مىگذارند كه محمد را بكشى و پس از آن زندگى كنى ؟ چرا نزد كسان خويش نمىروى و كار آنها را اصلاح نمىكنى ؟
عمر كه از آنچه شنيده ، به شگفت آمده بود پرسيد :
- مقصودت كدام كسان من است ؟
وى در پاسخ او را از اين ماجرا آگاه ساخت كه داماد و پسر عمويش « سعيد بن زيد بن عمرو بن نفيل » اسلام آورده ، و علاوه بر اين ، همسر او فاطمه بنت خطاب ، خواهر عمر نيز مسلمان شده است .
عمر در حالتى كه از خشم مىجوشيد راه خانه داماد خاندان خويش را در پيش گرفت تا او و همسرش فاطمه را بكشد . تقريبا به در خانه نزديك مىشد كه صداى آهسته تلاوت آياتى از سورهء طه را شنيد ؛ آنگاه وارد خانه شد و با اصرار همان صحيفهاى را خواست كه احساس كرد خواهرش آن را در هنگام ورود او مخفى كرده است . . . .
پس بيدرنگ روانه همان خانهاى شد كه رسول برگزيده همراه با اصحابش در آنجا گرد آمده بودند ، و در آن جا با او بيعت كرد ؛ بدين ترتيب خداوند اسلام را به وسيلهء عمر از عزّتى برخوردار ساخت ، در حالى كه او تا اين زمان از سرسختترين دشمنان اسلام در ميان قريش و از آمادهترين آنان براى جنگ با رسول خدا ( ص ) بود . « 2 »
در حديث بيعت عقبه است كه رسول خدا - صلّى اللّه عليه [ و آله ] و سلم - يكى از صحابه خود به نام مصعب بن عمير را فراخواند و وى را مأمور ساخت با شركت كنندگان در بيعت عقبه به يثرب برود و در آنجا قرآن را براى آنها تلاوت كند و اسلام را به ايشان بياموزد .
هامش
( 2 ) همان ، ص 342 . همچنين مراجعه كنيد به شرح حال عمر در كتب مربوط به طبقات صحابه ، و سيره او در تاريخ طبرى .