چند باشد و محبره و قلمدان - به دوش ، و آغوش از آن بيت الحزان بيرون كشيد ، و به هر حيلهاى كه دانست ، و چارهاى كه توانست :
رخت بربستيم و دل برداشتيم * صحبت ديرينه را بگذاشتيم
كان لم يرد ماء بمنعرج اللّوى * و لا ظنّها يوما ظلال خيام
به چند روز :
پس عزيمت از آوه به خطّهء كاشان * مرا نوائب گيتى به اصفهان انداخت
فدخلت خاوى الوفاض بادى الأنفاض زمانى بر در مدرسهاى به رسم غريبان سر به گريبان تنهايى فرو بردم لا املك بلغة و لا أجد في جرابى مضغة ،
نه مرا يار و مونسى و نديم * نه مرا شمع و شاهدى و شراب
نه مرا نقل و مطربى و حريف * نه مرا نان و سبزىاى و كباب
دل ز جور سپهر پر آتش * وز جفاى زمانه ديده پر آب
بعد از جلسة الاستراحتى ، بر سبيل طواف ، در ميان شوارع و محلّات ، قدمى چند بسپردم ، يك چند روز بر اين سياق ، اعباى مشاق را دست تحمّل مىدادم ، و در باب اوضاع و اساس دروب و زقاق ، طريق اسواق و ما يضاف و ينسب إلى هذا المساق ملتف السّاق بالسّاق ، به ناكام ، گام مىنهادم ، و چشم تأمّل مىگشادم ، هرچه در اوصاف آن بقعه از اصناف عباد در اكناف بلاد به اسماع استماع افتاده بود ، شنيده را ده در صد ، و صد در هزار ديد ، و ديده را مثل آن ، از زبان زمان و گفتار روزگار نشنيد ،