و از طرف زير و نزديك من به عالم خلق و مخلوقات ، أعنى از نفس و مزاج من هدايت صراط مستقيم شريعت و طريقت عطا خواستند ، رفيقان من از اوليا و مؤمنان و از اين تفرقهء دوم من كه رجوع است از اين مقام احديّت جمع به جهت تكميل و ارشاد ، جمع وحدت من پيدا شد مر وحدت وجود و كثرت علم را .
يعنى : پيش از تحقّق من به اين مقام احديّت جمع و رجوع از او به عالم تفرقه ، وحدت خودم را از كثرت خود متميّز مىديدم و مضادّ يك ديگر مىشناختم ، و چون به اين حضرت تحقّق يافتم ، عين آن وحدت خود را منبع و مجمع وحدت و كثرت وجود و علم ديدم ، تا در هر وحدت و كثرتى او را در او هر وحدت و كثرت را مشاهده « 1 » كردم .
اجتدى : اى طلب الجدوى ، و هو العطاء .
و في صعق دكَّي « 2 » الحسّ خرّت افاقة
لي النّفس قبل التّوبة الموسويّة « 3 »
تقديره : و في حال صعقى ، اى غيبتي الحاصلة من جعلى للحسّ - ، اى الجبل دكَّا ، اى منكسرا جذاذا خرّت لي نفس ، اى وقعت مغمى عليها قبل توبتها حالة الافاقة في صورتها الموسويّة . يعنى آن چه در قرآن عزيز آمده است : * ( فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّه لِلْجَبَلِ جَعَلَه دَكًّا وَخَرَّ مُوسى صَعِقاً فَلَمَّا أَفاقَ قالَ : سُبْحانَكَ تُبْتُ إِلَيْكَ . ) * « 4 »
حال من بود كه بر كوه ، كه صورتى از صور حسّى من بود هم از حيثيّت حضرت اطلاق خودم ، تجلَّى كردم و آن صورت جبلَّى خودم را خرد و پاره كردم ، و از هيبت آن پاره شدن كوه هم ، من در صورت موسوى خودم بيهوش شدم ، و نفس و صورت موسوى من در آن بيهوشى كه از هيبت پاره شدن صورت جبلَّى
هامش
« 1 » تا درهر وحدتى و كثرتى او را او در هر وحدتى و كثرتى را مشاهده كردم - خ - .
« 2 » دكّ - خ ل .
« 3 » الصعق : مصدر صعقته الصّاعقة ، اى : اصابته . الدّك : الهدم . خرّت : سقطت من العلو . التوبة الموسويّة : التوبة المنتسبة اليه - عليه السلام - في م : دك الحس .
« 4 » الأعراف ( 7 ) آيهء 143 .