و زمان پادشاهى آن پادشاه را معيّن كند و حدى بنهد و ابتدائي و انتهايى پيدا كند و به آن بيان ، ابتدا و انتهاى حكم پادشاهى او را از بعضى ازمنه ، نفى كند و در بعضى اثبات ، پس در اين اثبات و نفى ، شركى در پادشاهى و حكم آن پادشاه ، اثبات مىكند ، چه در نفى حكم از او ، اثبات حكم ديگرى مدرّج است ، و در حضرت من و به نسبت با نظر من ، هيچ غير ، و غيريّت و شركت نيست ، و ابتدا و انتهاى همه منم ، پس عدد و مدد و كم و كيف و متى و اين ، در اين مقام من نمىگنجد .
و لا ندّ في الدّارين يقضي بنقض ما
به نيت و يمضي امره حكم إمرتي [ 1 ]
[ 2 ] ) * و هيچ مثلى و همتايى نيست مرا در هر دو سراى دنيا و عقبى كه آن مثل و شريك به خرابى آن چه من بنا كردهام حكم كند ، يا امر او امضاى فرمان من كند ، يعنى هيچ مشاركى مرا در جوهر و حقيقت نيست ، چه معنى ندّ در اصل لغت ، مشابه و مشارك است در جوهر ، و در مشاركت در مرتبه و حكم هم به اين لفظ ، استعارت كردهاند .
پس مىگويد : اگر در جوهر و حكم و مرتبه ، مرا مشاركى باشد ، تا مرا در احكام ايجادى موافقت نمايد يا مخالفت كند ، و هر دو قسم واقع نيست ، چه موجب افتقار است ، و وجود يكى بيش نيست و غناى حقيقى لازم ذاتى اوست ، پس افتقار آن جا چه كار دارد ؟
و لا ضدّ في الكونين و الخلق ما ترى
بهم للتّساوي من تفاوت خلقة [ 3 ]
هامش
[ 1 ] الندّ : المثل الدارين : الدنيا و الآخرة . يمضى : ينفذ . الإمرة : الولاية .
[ 2 ] يعنى تكثّر عددى پيرامون آن قدر و منزلت نمىگردد ، چه آن كه ، عد مستلزم تفصيل و تفريق و مدت مقتضى تعيين أجزاء و تفصيل حدود است و مآلا مستتبع شرك و كفر و الحاد است .اين جدائى ز كندى روش است
روش عاشقان جدا باشد[ 3 ] هيچ معاند و مقابلى نيست كه در صدد منافات و مضادت باشد با من ، كه همه خلائق در عدم ذاتى و فقدان اصلى خود به مقتضاى « ما تَرى في خَلْقِ الرَّحْمنِ من تَفاوُتٍ » متساوى افتادهاند ، كه « ليس في الدار غيره ديّار » .غير او هر چه هست بازى بود
ما و من قصّهء مجازى بود