رنگ كلّ بر آمده است ، لا جرم به هر جزئى مرا به لثام او اتّصالى است ، و از آن اتصال لذتى مىيابم .
فلو بسطت جسمى رأت كلّ جوهر
به كلّ قلب فيه كلّ محبّة
پس اگر حضرت معشوق ، جسم مرا بسيط گرداند و اجزاى لا يتجزّاى او را كه با هم تركيب كرده است از هم جدا كند ، تا هر جزئى لا يتجزّا ، از يك ديگر جدا به حالت بساطت رجوع كند ، آن گاه ببيند در هر جوهرى كه جزء لا يتجزّا است ، هر دلى كه در وجود است ، موجود و در هر دلى هر عشقى و محبتى كه من الأزل إلى الأبد تحقّق يابد ، ثابت . پس هر جزئى از من به منزلهء جملهء عاشقان است .
تا به اين جا تقرير اين سير را در مراتب اين مقام احديّت جمع مذكور كه به صورت غزل مىكرد ، تمام شد و به حقيقت اين مقام رسيد ، اكنون سخن به طرزى ديگر خواهد گفت و نادره اى غريب ديگر بيان خواهد كرد ، از همين مقام مذكور .
و اغرب ما فيها استجدت و جاد لي
به الفتح كشفا مذهبا كلّ ريبة « 1 »
و غريبترين چيزى كه در اين عشق حضرت معشوق نيك شمردم آن را و سخاوت كرد به آن چيز اين فتح ، أعنى : اين تجلَّى احدى جمع مذكور از جهت تحقيق كشفى كه برنده « 2 » و زايل كنندهء هر شكَّى و گمانى و حجابى است كه مرا بوده است .
اللام في قوله : « لي . . . » متعلق ب : كلّ ريبة . و استجدت الشيء : وجدته جيّدا .
و جاد به : سخا بذلك الشيء الأغرب . و اين مجموع بيت در محل مبتدا است ، و خبرش بيت آينده .
شهودي به عين الجمع كلّ مخالف
وليّ ائتلاف صدّه كالمودّة
هامش
« 1 » استجدت : اخترت الجيّد . جاد : تكرم . الفتح : الاكتشاف ، الاطلاع على الأمور المغيبة عن الحواس .
الريبة : الشك .
« 2 » برنده است و زايل . . . و حجابى را كه . . . م .