خود و صفات خود مىيابد ، پس هيچ چيز جز عاشقى نتوان ديد ، كه هيچ جز ميل و عشق نخواهد و نبيند ، زيرا كه جز حيات و بقاى عين يا اثر هيچ كس چيزى نخواهد ، و حيات و بقاى همه چون بدان حضرت راجع است ، لا جرم جز عاشقى بر آن حضرت كه جز آن عشق هيچ نخواهد ، نتوان ديدن و يافتن .
إذا سفرت في يوم عيد تزاحمت
على حسنها أبصار كلّ قبيلة [ 1 ]
و اين اجتماع همهء عشقها ، در حضرت معشوق ، آن گاه بود كه حجاب عزت از روى بگشاد در روز عيد كه كنايت است از روز أخذ ميثاق « أَ لَسْتُ » ، به مناسبت اجتماع خلق در او به صورت سرور و بهجت ، چون صور حقايق اشخاص انسانى را بر مثال ذرات در هواى آفتاب جمال خود پيدا كرد ، و خود را به صورت حسن و ملاحت به همه بنمود ، تا هر يك از اين اهل قبيلهء انسانيّت در آن صورت ذرّى ، به هواى او در رقص آمد و در ديدن حسن ديدار و سماع گفتار او كه « أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ » يك ديگر را مزاحمت كردند و به جواب گفتن بلى بر هم مبادرت نمودند .
فأرواحهم تصبو لمعنى جمالها
و احداقهم من حسنها في حديقة [ 2 ]
پس أرواح اين صور حقايق انسانى ، به حكم غلبهء معنويّت در آن نشأت و عدم مزاحمت احكام طبيعت ، به معنى و باطن جمال پر كمال آن حضرت ميل نمودند ،
هامش
[ 1 ] اگر به حضرت معشوق حقيقى رسى ، نبينى مگر عاشقى كه در نظر همّت او به غير عشق در نيايد و در آن هنگام كه از حجاب خفا و كمون صباحت و جمال او ظاهر شود ، در روز عيد كه يوم دوران عيان و دولت تمام اظهار وجه مطلق است ، همهء آراء و اهوا و ميول متخالفه در آن وجه متراجم و مجتمع گردند و ديدهاى قبايل بنى آدم كه هر كدام متوجه جهتى مىباشند ، در آن جا همه گرد يك قبله طائفند - لكل وجهة هو مولَّيها -عشق در پرده مىنوازد ساز
هر زمان زخمه اى كند آغاز
همه عالم صداى نغمهء اوست
كه شنيد اين چنين صداى دراز[ 2 ]لب مىچكان و زلف پريشان و چشم مست
اين يك دل خراب شده چند جا نهمأرواح اين قبايل در خلوتخانهء عشق متوجه و واله و حيران جمال معشوق و چشمان آنها در بستان حسن و حديقهء جمال او به چرا مشغولند .