- نتواند بود - خ - .
و يا ما عسى منّى اناجي توهّما
بياء النّدا اونست منك بوحشة [ 1 ]
و اى هر چيزى از حقيقت من كه مگر از جهت توهّم آن چيز را ندا كنم و در آن ندا آن چيز را به ياى ندا به خود اضافت كنم ، مثلا ، چنان كه گويم : يا رمقى و يا جزئى و عضوى ، آرام و انس يافتهام به دورى و وحشت از تو ، يعنى اين بيمارى عشق ، عين مرا به كلَّى فانى كرده است ، چنان كه از من هيچ چيزى قابل ادراك و خطاب نمانده است ، مگر كه به قوّت وهمى كه عدم و محال را نيز « 1 » در تصوّر مىآرد ، از خود چيزى توهّم كنم ، و از بهر آن توهّم آن چيز را به ياى ندا به خود اضافت كنم ، از آن چيز نيز اكنون آسودهام و با وحشت و دورى از آن چيز آرام گرفته . و اين مبالغت است در فناى آن آثار مذكور .
فكل الذي ترضاه و الموت دونه
به أنا راض و الصّبابة ارضت [ 2 ]
پس هر چيزى كه تو كه معشوقى ، به آن چيز خشنود باشى و مرگ در پيش آن چيز باشد ، يعنى حال چنان باشد كه تا نميرم به آن نرسم ، من به آن چيز راضيم و به مرگ از جهت رضاى تو خشنود و تن در داده . و اين شورش عشق است كه مرا به آن راضى كرده است .
و نفسي لم تجزع بإتلافها أسى
و لو جزعت كانت بغيري تأسّت [ 3 ]
هامش
[ 1 ]جز خيالى ز تنم بيش نماندست كنون
بلكه اين نيز خياليست كه مىپندارم[ 2 ] و قيل نظما :نه شرط عشق بود با كمان ابروى دوست
كه جان سپر نكنى پيش تير بارانشو اين حكم عشق است و انفاذ امر آن كه من را بدين حال خشنود نمايد . و نعم ما قيل في نظم الفارسي :لگام در سر شيران كند صلابت عشق
چنان كشد كه شتر را مهار در بينى[ 2 ] يعنى اگر به واسطهء غلبهء حكم مرتبه ، جزعى از او ظاهر شود ، از طور عشق و مذهب عاشقى تخلَّف نموده و از غير من تبعيت كرده :
« 1 » نيز در تو مىآورد - خ ل - .